در يكي از سفرهايي كه به كشورهاي عربي داشتيم به ديدن ياسر عرفات رفتيم.
مرحوم خلخالي در معرفي من گفت: ايشان از ياران شهيد نواب صفوي هستند.
عرفات به محض شنيدن نام نواب دوزانو نشست و با دست سه بار روي زانوهايش زد و گفت: «نواب، نواب، نواب». او وقتي تعجب ما را ديد ،گفت: آن سالي كه شهيد نواب براي سخنراني به دانشگاه الازهر مصر آمده بود، بنده در آن دانشگاه درس ميخواندم. ايشان يك ساعت و نيم با شور و حرارت سخنراني كرد.
بعد از سخنراني من با زحمت نزديك او شدم.او دست مرا گرفت و مرا سوار ماشين حامل خود كرد. بعد از اينكه اسم و رسمم را پرسيد، گفت: براي چه به اينجا آمدهاي؟ گفتم: آمدهام درس بخوانم. به محض گفتن اين جمله شهيد نواب با عصبانيت سرم داد كشيد و گفت: اسرائيليها دارند ناموس شما را به خطر مياندازند آنوقت تو آمدهاي اينجا درس بخواني. برو با هموطنهايت آنها را از فلسطين بيرون كن و با آنها جهاد كن.یاسر عرفات می گفت: هنوز بعد از اینکه سالها از آن جریان می گذرد، صدای نواب در گوشم طنین انداز است. هنوز صحبت های نواب در گوشم است و بعد از صحبت های نواب بود که به فکر تشکیل گروه و دسته ای برای مبارزه با اسرائیل افتادم.

مادر در آشپزخانه غذار را آماده كرده بود. بچهها اطراف سفره نشسته بودند و منتظر بودند كه صفر هم بيايد تا ناهار را شروع كنند. درب خانه به صدا در آمد. صفر بود، با آن چهره كودكانه و معصوم هميشگي اش. از مدرسه برگشته بود.
- سلام عليكم
- سلام عليكم.
مادر گفت: پسرم ناهار آماده است؛ زود دست و صورتت را بشور و بيا سر سفره تا غذا بخوريم.
صفر به دستشويي رفت و وضو گرفت.
وقتي به اتاق برگشت گفت: - شما ناهار بخوريد؛ من نمازم را ميخوانم.
- غذا سرد ميشود، ما ميخواهيم غذا بخوريم.
صفر به سمت سفره آمد؛ غذايش را جدا كرد و گفت: - شما ميل بفرماييد؛ اول نماز بعدا غذا...
پينوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*طلبه شهید صفر ابراهیمی ازاستان: آذربايجان شرقي شهرستان: تبريز
**اين روزها اين طور مرسوم شده: اول نماز بعد از غذا!!!!
*** به قول شهيد مهدي خندان: اول نماز بعد از سيگار و چايي!!!!!
بسم الله الرحمن الرحيم
خيرالله خيلي به كتاب و مطالعه علاقه داشت و هرچند روز يك بار، كتب جديدي در حجرهاش ميديديم.
يك روز هنگامي كه كتابهاي او را نگاه مي كردم، چشمم به چند كتاب جديد خورد. خوب دقت كردم، كتابهاي منافقين بود و مؤلف در اثبات عقايد منحرف آنها قلم زده بود. عصباني شدم و همه ي آنها را سوزاندم. وقتي خيرالله به حجره برگشت و جريان را فهميد، خيلي ناراحت شد و با عتاب گفت: «چرا آنها را سوزاندي؟!»
گفتم: آن كتابها مجاز نيستند و اگر پيش كسي ببينند، او را دستگير ميكنند. از اينها گذشته اينها كتب منحرفه و ضالّه هستند»
خير الله با ناراحتي گفت: «برادر! اين كتابها را با زحمت به دست آورده بودم. بايد آنها را مطالعه ميكردم تا بتوانم با سخنان خود منافقين آنها را سركوب كنم.»
پينوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهيد: خيرالله قليپور
** بخاطر غيبت طولاني ام عذرخواهي مي كنم.
بسم الله الرحمن الرحيم
يك شب سرد زمستاني بود، موقع تعطيلات حوزه بود و علي از آشتيان به خانه ما آمده بود. پدرم هم آن شب در خانه ما مهمان بود.
پدرم علي را بسيار دوست مي داشت.نيمه هاي شب بود. همه خوابيده بودند. اما متوجه صحبت علي و پدرم شدم. پدر داشت به علي مي گفت: قوت قلبم براي تو زود است كه رنج طاعت و عبادت را بر خودت تحميل كني.»
علي در جواب پدرم گفت:« معلوم نيست در سن بالا موفق به انجام عبادت بشوم. آدم بايد از همين نوجواني خودش را آماده كند.»
آن موقع علي فقط دوازده سالش بود...
پينوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهيد علي مومني، كم سن ترين طلبه شهيد.
**شهادت مظلومانه مولاي متقيان،امير مومنان حضرت علي ابن ابي طالب عليه السلام را تسليت عرض مي كنم.
***تنها پسر خانواده بود؛ همزمان با شهادت حضرت علی(ع) به دنیا آمد و در لشکر حضرت علی(ع) به شهادت رسید. 15 ساله بود و 15 سال هم پیکرش جلوی آفتاب گرم و سوزان مجنون همچون مولایش حسین بن علی(ع) باقی ماند.
****در بخشی از وصیتنامه اش آمده است: «چقدر شهادت در راه خدا زیباست، مانند گل خوشبوست. من در این سرزمین این قدر با دشمن میجنگم تا پیروزی و موفقیت نصیبم گردد و یا به درجه رفیع شهادت نائل گردم، اگر لیاقت داشته باشم که در راه اسلام و قرآن شهید بشوم به مادرم تبریک بگویید چون به مهمانی خدا رفتهام. راستی که مرگ در راه خدا چه خوب و خواستنی است.»
*****در اين شب هاي پرفيض و بركت قدر براي ما هم دعاي خير كنيد.
بسم الله الرحمن الرحیم
او آنقدر عاشق امام و ولایت فقیه بود که قابل توصیف نبود. این عشق در تمام افکار و اعمال او هم خودنمایی می کرد.
زمان دولت آقای بازرگان بود. با برادرش محمد کاظم درباره ی دولت بازرگان صحبت می کرد. محمد از دولت بازرگان انتقاد کرد و گفت این دولت دارد خراب می کند. واقعاً هم همین طور بود.
زکریا با همان روحیه ولایت مداری اش به محمد گفت: من قبول دارم، من همه اينها را ميفهمم و ميدانم كه دولت بازرگان يك دولت ليبراليسمي است و اين را قبول دارم؛ اما ما نبايد جلوتر از ولايت حركت بكنيم. شاقول ما بايد ولايت باشد؛ محور ما بايد ولايت باشد، ببينيم او چه ميگويد!!!
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهيد: زكريا اسلامي استان مازندران - شهرستان قائمشهر
** این روزها حکایت ما هم همین است، باید شاقول ما ولایت باشد. امام خامنه ای حفظه الله تعالی مردم را پیروز اصلی این میدان می داند نه طیف و جریان خاص سیاسی را!!!
*** متنی که در ادامه می آید در تایید حرف همین شهید بزرگوار است.
**** ما مثل شما نیستیم!
چهار سال پیش بود، تقریبا همین روزها البته چند رو پس و پیش فرقی نمی کند.
مردم حماسه آفریند، حماسه ای بسیار برتر ای حماسه 24 خرداد امسال. مشارک 85 درصدی در برابر مشارک 72 و 7 دهم درصدی و رئیس جمهور منتخب با رأی قاطع 22 میلیونی نه با رای نسبی 18 میلیونی که آن هم فقط کمی از 50 درصد آراء بیشتر است!
ولی شما گفتید تقلب شده! چون کاندیدای خودتان رئیس جمهور نشده بود...
چهار سال پیش شادی پیروزی در کاممان تلخ شد! از جشن خیابانی خبری نبود، حتی جشنی که در خیابان ولیعصر (عج) برگزار شد با واکنش های تند و بعدش هم آشوب های خیابانی موضوعیت خودش را از دست داد.
این روزها هم برای شما جشن است، بالاخره کاندیدای محبوبتان رای آورده. ولی ما، با شمایی که چهار سال پیش همین انتخابات را که در همین دولت و با همین روند اجرایی برگزار شد،باطل و آلوده به تقلب خواندید، فرق می کنیم! ما تهمت تقلب نمی زنیم، آراء شما را وتو نمی کنیم، برای اعتراض به خیابان نمی ریزیم، سطل آشغال و اتوبوس و بانک آتش نمی زنیم! به اموال عمومی خسارت نمی زنیم و به جان و ناموس مردم تعرض نمی کنیم. ما برعکس شما به سلامت انتخابات ایمان داریم.ما با شما فرق داریم درست است از رأی نیاوردن کاندیدای محبوبمان متأسف شدیم ولی در خیابان هوچیگری و وحشی گری نمی کنیم.
از این الفاظ ناراحت نشوید، راستش برای توصیف اتفاقات 4 سال پیش الفاظ بهتری پیدا نکردم! آن روزها را که به خاطر دارید؟!!! یادتان می آید بچه بسیجی 17 ساله ای را که با ماشین سه بار از روی بدنش رد شدید؟ یادتان می آید که به پادگان حمله کردید؟ یادتان می آید به مهد کودک حمله کردید و آن مادر و دختر بی گناه را به گلوله بستید؟ یادتان می آید مسجد لولاگر را آتش زدید؟ یادتان می آید خیمه های امام حسین علیه السلام را در روز عاشورا آتش زدید؟ یادتان می آید مسجد دانشگاه شریف را آتش زدید؟ یادتان می آید چادر از سر زنان ما کشیدید؟ یادتان می آید مردان ما را به قصد کشت زدید؟ راستی از شهدای فتنه که خانواده هایشان حتی نتوانستند یک ختم ساده برایشان بگیرند خبری دارید؟؟ ندا را یادتان است که با کمک جاسوس بی بی سی کشتید و پیراهن عثمانش کردید؟ کشته سازی هایتان را به خاطر می آورید؟ همان دختران فراری که به عنوان کشته های شما معرفی شدند یا کشته های تصادفات که به آمار 72 نفری جعلی شما اضافه می شدند؟ حمله تان به دفتر ستاد اقامه نماز و شکستن شیشه هایش را به خاطر دارید؟ اگر نه، من خاطرم هست، با چشم خودم دیدم! روز قدس را و روزه خواری هایتان، شعارهای تفرقه انگیزتان، نماز جمعه مختلطتان، پاره کردن عکس امام خمینی (ره) و توهین به ولایت فقیه و ... را به خاطر دارید؟
اگر به یاد نمی آورید ولی ما به خاطر داریم! ما این کارها را ننگ می دانیم، ما برای رأی آوردن یا نیاوردن در خیابان عربده نمی زنیم، در سرمستی یا ناخوشی فحش نمی دهیم و برای به دست آوردن منافع نداشته به کسی تهمت تقلب نمی زنیم! برای ما رأی آوردن کاندیدای محبوب مهم است ولی مهم تر از آن ولایت فقیه و این انقلاب اسلامی است که خون هزارن جوان رعنا و دلیر به پایش ریخته شده است. ما مثل شما نیستیم! ما جلوتر از ولایت فقیه حرکت نمی کنیم. ولی ولی هرگاه که ایشان اشاره ای کنند از بذل مال و جان دریغی نداریم.
کار ما تمام نشده، بلکه تازه شروع شده. ما به رئیس جمهور منتخب ملت کمک می کنیم که در تحقق وعده هایش موفق باشد. ما این حماسه آفرینی دشمن شکن مردم ایران را ارج می نهیم و برای خانواده شهدای هسته ای و همه شهدا آرزوی صبر و اجر می کنیم.
***** یک نکته برای دوستان هم فکر: قصدم از نوشتن سطور بالا فقط شخم زدن خرمن کهنه و یادآوری خاطرات تلخ نبود. 4 سال پیش جریانی دربرابر رأی قاطع ملت قرار گرفت که از هیچ وسیله و کار ناشایستی برای رسیدن به هدفش فروگذار نکرد. و این جریان پس از 4 سال غفلت ما ورق را به نفع خود برگرداند. در این موقعیت بجای پیدا کردن مقصر در بین جمع خودمان و متهم کردن یکدیگر و چنگ زدن به صورت برادران و شکستن حرمت علمای عزیز در کنار هم قرار بگیریم تا کمی از فشارهای آینده که دولت سازشگر بر رهبری تحمیل خواهد کرد بکاهیم... . وظیفه اصلی ما در این شرایط ایستادن پشت سر رهبری است.
حواسمان را جمع کنیم تا از حلقوم ما صدای دشمن بیرون نیاید... و قلم های ما آنچه را که شیطان می پسندد ننویسند... حواسمان باشد....
یا"علی"
يك شب قبل از شهادت پسرم زين العابدين بود. در خواب ديدم كه درفضاي بسيار زيبایی هستم. ناگهان ديدم نهری از شير نمايان شد. به من الهام شد كه در جنت المأواي هستم.
غرق در زيباييهاي باغ بودم كه يك دفعه متوجه شدم يك نفر باصداي بلند صدا ميزند: علوي!
گفتم: بله!
گفت: بيا شهيدت را بگير!
نگاه كردم ديدم جواني كفن پوش را نزد من ميآورند. هنوز صورت جوان را نديده بودم كه از خواب پريدم. بدنم خيس عرق شده بود و هاج و واج اين طرف و آن طرف را نگاه ميكردم...
... يك روز بيشتر طول نكشيد كه خوابم تعبير شد.
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحانی شهید سیدزین العابدین علوی آقاملکی استان مازندران - شهرستان بابل
** میلاد سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و قمر منیر بنی هاشم سلام الله علیه و حضرت امام سجاد علیه السلام بر شما مبارک باد.
*** باز هم ایام انتخابات شد و شهدا دستمایه بازی های انتخاباتی شدند. مطلبی که در پی می آید کمی نزدیک به درددلی بود که مد نظر داشتم اینجا بنویسم، اما رجا زودتر زحمتش را کشیده بود!
****آقای رضایی! همت و باکری را شما کشف نکردید!این دم قدسی امام (ره) بود که جوانان دوره پهلوی را به عابدان و زاهدان جبههها مبدل کرد.
رجانیوز:آقا محسن عزیز! این روزها تکه کلام شما شده است اینکه «من» باکری و همت را در جبهه کشف کردم پس شما جوان ها را نیز در عرصه مدیریت کشف خواهم کرد. گرد و خاکی بپاست این روزها! از همان گرد و خاک هایی که «حاج کاظم» و «عباس» را خفه میکردند.
اما نه آقا محسن! مهدی باکری و حسین خرازی و ابراهیم همت، دستپخت شما نبودند. خود شما هم دستپخت دیگری بودی. خدای متعال به واسطه نفس قدسی روحالله کبیر و عزیز از جوانهای گمنام و گرفتار در چنگال رژیم پهلوی، شیر مردانی شجاع و نام آور ساخت که یکی شد حسین فهمیده، یکی عبدالحمید دیالمه، جوان قهرمان عرصه سیاست، یکی حاج عبدالله والی، قهرمان خدمت به مردم، یکی مهندس رضوی، قهرمان جهاد سازندگی، یکی قهرمان مقاومت زیر شکنجهها، ناهید فاتحی کرجو و یکی هم همت و خرازی و... که تا امروز ادامه دارد، یکی دانشمند شهید، احمدی روشن و شهریاری و رضایینژاد و علیمحمدی...
چه بر سر آقا محسنِ جبههها آمده که وقتی امام روحالله فتح خرمشهر را هم کار خدا می داند و می گوید که «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، بادی در غبغب میاندازد و میگوید «من، مهدی باکریها را کشف کردم.» نه برادر محسن، این نفس قدسی حضرت روح الله بود که جوانان ایران را از لابلای منجلاب فرهنگی که رژیم پهلوی برایشان ساخته بود بیرون کشید و به عابدان و زاهدان جبهه های غرب و جنوب مبدل کرد.
قرار نبود لباس سبز پاسداری از خاک ایران عزیز را با کت و شلوار سرمهایِ قدرت عوض کنیم. قرار نبود از دستِ افتادهٔ حاج حسین خرازی و پایِ قطع شدهٔ سعید جلیلی و گردنِ قطع شده ابراهیم همت، نردبان بسازیم و مسیر رسیدن به کرسی های سبز و سرخ را هموار کنیم. و تو کسی بودی که باید می ایستادی در مقابل این نردبان سازی!

آقا محسن! چند دقیقه از هیاهوی نمودار فیلیپس و تئوری گلولههای برفی و تورم و ضریب جینی بیرون بیا و با خودت خلوت کن. عکس حاج همت را جلوی خودت بگذار و انصاف بده کدامیک از نامزدهای انتخابات، بوی حاج ابراهیم میدهد؟
کاش اینطوری نمیشد برادر محسن. کاش به نام بیان درد مردم، رنگ سیاه برنمیداشتی و بر رویِ سفید و درخشان این نظام دوستداشتنی نمیکشیدی.کاش دامن زدن به قومیت گرایی را برای کسب رای بر نمی تابیدی و خودت در مقابلش می ایستادی. کاش...
*****جناب آقای دکتر محسن رضایی، دکترای اقتصاد از دانشگاه تهران!دیگران را نمی دانم ولی راستش را بخواهی من خیلی وقت است که از شما قطع امید کرده ام!من هیچ امیدی به کسانی که سر سفره اشرافیت هاشمی نشسته اند ندارم... مخصوصا شما.
*****جناب آقای دکتر محسن رضایی، دکترای اقتصاد از دانشگاه تهران! وقتی شما جرأت کردید و گفتید که باکری شما آقا مهدی باکری کردید! می ترسیدم روند به گونه ای باشد که بگویند امام را هم ما امام کردیم که دیدم ای دل عاقل! جناب آقای روحانی هم جرأت کردند و گفتند که آقای خمینی را ایشان امام خمینی (ره) کردند! (ارجاع به فیلم تبلیغاتی آقای دکتر روحانی)
****** و نکته آخر اینکه: راستی شهدای هسته ای شهید نیستند انگار...! این سرداران !!! گویا فقط نگاهشان به پشت سر است نه پیش رو!
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز فرمانده لشكر آمد و گفت که به آن سوي دجله برويم. بچهها با سرعت تيربارهاي دشمن را زدند و راه باز شد. حركت كرديم. از كنار جاده به حالت ستون در حركت بوديم كه تيربار دشمن متوقفمان كرد. من نفر دوم يا سوم بودم.
نفر جلوييام را زدند؛ نميدانم تير خورد يا با تركش جراحت برداشت. بالاي سرش رفتم، حالش ناجور بود. امدادگر را صدا زدم. به فكر تيربار دشمن افتادم. چه كار بايد ميكردم؟ بچهها همه زمينگير شده بودند. تير بار هم كه اصلا ديده نميشد. نيزارها و بوتههاي علف، چون سدي مانع ديد ميشدند. با خودم گفتم: به سمتش يك موشك شليك ميكنم، اگر خورد فبها، اگر هم نخورد، شايد بترسد و مثل بقيه فرار كند. اين بود كه بلند شدم و به طرفش شليك كردم.
قدم عقب گذاشتم تا از سعيد يك موشك بگيرم كه ديگر چيزي نفهميدم. چشم كه باز كردم خودم را روي زمين ديدم. افتاده بودم واحساس ميكردم روحم از بدنم خارج شده. بدنم را روي زمين مانند لباس بدون تن، وارفته ديدم. گوشهايم صدا ميداد. دست و پايم اصلا حركت نداشت. نميتوانستم بدنم را حركت بدهم؛ فقط لبهايم بود كه تكان ميخورد. لذت عجيبي بود تا حالا چنين لذتي را نچشيده بودم؛ وصف ناشدني بود؛ گويي شهدي خورده بودم كه مزهاش در كامم باقي بود. فقط ميدانم در چند سال عمرم هرگز چنين چيز لذتبخشي نخورده بودم. خدا ميداند كه اين لذت چه بود!
خيليخيلي خوشحال بودم. به هيچ چيز و هيچ كس فكر نميكردم. فقط فكرم اين بود كه شهادت نصيبم شده است. براي همين خيلي با زحمت و تقلاّ «اشهد» خود را گفتم. لبهايم را به سختي تكان ميدادم؛ ولي هر طور كه بود، شهادتين را گفتم. منتظر حضرت عزرائيل ماندم اما خبري نشد. دعاي حضرت امير -عليهالسلام- به يادم آمد:«اللهم فاجعل نفسي مطمئنه بقدرك راضيه بقضائك». با مشكل زياد اين دعا را خواندم و منتظر عزرائيل ماندم، در حالي كه خيلي خوشحال بودم؛ اما باز هم نيامد.
سعي كردم انگشتانم را تكان دهم، انگشتانم كمي روح يافته بود و تكان ميخورد. كمكم دست و پاهايم جان گرفت. همه چيز سر جايش برگشته بود. گفتم ببينم چه اتفاقي افتاده. دستم را كه به سرم كشيدم، فهميدم كه از ناحيه سر، زخمي شدهام. واسفاه! آن لذت تمام شد و شهادت در كار نبود!
الآن كه دارم اين سطور را مينويسم خيلي افسوس ميخورم؛ ولي خدا را به اوليا و مقربان درگاهش و به محمد صليالله عليهوآله و به علي و به فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام و همه و همه قسم ميدهم كه شهادت را حتماً روزي بندة حقير گرداند. همه چيز گذشت و از بيمارستان بيرون آمدم وخوبخوب شدم. الآن كه دارم اينها را مينويسم، سعيد كشميري شهيد شده. مهدي عبداللهي، رضا دستوريان محمد معاديخواه و... همه شهيد شدهاند و من ماندهام تنهاي تنها ... خدايا! ميدانم لياقت شهادت را ندارم؛ ولي خودت لايقم كن... خدايا! زمين برايم تنگ شده، دلم گرفته، فقط يك چيزي ميخواهم «مرگ شرافتمندانه!» «اللهم عاملنا بفضلك و لا تعاملنا بعدلك»
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحاني شهيد:رضا هوشمنددلير از استان خراسان رضوی - شهرستان سبزوار
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد ارادت عجيب و فوق العادهاي به حضرت زهرا
سلام الله عليها داشت. كافي بود نام آن حضرت در روضه يا مجلسی آورده شود.
خودش می گفت قبل از اينكه به خواستگاري من بيايند، به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها
رفته بود و از مادر ايشان، حضرت زهرا سلام الله علیها خواسته بود كه يكي از دخترانش
را به او عطا كند و او را به دامادي قبول كند. ميگفت در عالم رؤيا، حضرت زهرا -سلام
الله عليها- من را به ايشان معرفي كرده بودند.
او سعادت دامادي حضرت زهرا -سلام الله عليها- و من لياقت همسري ايشان را پيدا كردم.
****
يك سالي از شهادت محمد، ميگذشت. هنوز من با
پسر كوچكمان محسن،در خانه مادر شوهرم زندگي ميكردم. یک شبي، شب عيد فطر بود به
گمانم، همه خواب بودند. محسن را خوابانده بودم. گوشه اتاق نشسته بودم و در حسرت روزهاي
خوشی که با محمد داشتم اشك ميريختم؛ يك دفعه ديدم پنجره باز شد.
خوب نگاه كردم،ديدم محمد است. نميدانستم خوابم يا بيدار.مات و متحیر مانده بودم.
محمد داخل اتاق شد. انگشت روی لبش گذاشت و مرا
به سكوت دعوت كرد. بعد گفت: «براي ديدن محسن آمدم.» دستي به سر و روي محسن كشيد و او
را بوسيد. خواست برود؛ ملتمسانه گفتم: «محمـــــــد! نرووووو»
توی چشم هایم نگاه کرد و گفت: «نميتوانم؛ اجازه ندارم. اگر بيشتر بمانم ديگر نميگذارند
به ديدنتان بيايم.» داخل حياط دو شهيد ديگر منتظرش بودند. برای آخرین بار نگاهي كرد ، دستي تكان داد و رفت.
محمد که رفت حس کردم عطر خاصي فضاي اتاق را پر كرده نگاهی به محسن انداختم که آرام خوابید بود. باورم نمی شد جاي پاي محمد روي تشك محسن مانده بود... .
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحاني شهيد رحمت الله (محمد) اسدي
** هنگامه اشک بر مادر مظلومه دو عالم ما را هم از دعای خیرتان محروم نکنید.
بسم الله الرحمن الرحیم
علیاکبر هیچ وقت
اسراف نمیکرد . از طرفی خیلی هم رئوف و مهربان بود .
مدتی بود او را زیر
نظر داشتم. لباسهای مرتب و نویی نمی پوشید با اینکه من پول آنها را به او می دادم.
یک روز به او گفتم :«چرا وضع خودت رو درک نمیکنی و به قول امروزیها، شیک نمیگردی؟»
دیدم گریهاش گرفت و با حالتی بغضآلود گفت :«شما چرا این طور فکر میکنید؟ من وقتی به مدرسه میروم و میبینم که دوستم (محسن) پیراهنش کهنه و پاره است و کفش و وضع مناسبی ندارد ، چطور آرام بگیرم . همه پولهایی را که از شما گرفتم ، خرج این راهها میکردم .»
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهید علی اکبر علی محمدی استان سمنان - شهرستان دامغان
**چند روز بیشتر از مراسم عروسیاش نمی گذشت که عازم جبهه شد و خاطره حنظله را زنده کرد.
*** عید دارد می رسد، هر چند هوای تهران صاف و خیابان هایش خلوت می شود، ولی شلوغی شب های دوکوهه ام آرزوست. عید داردمی رسد باید مواظب باشم در همهمه لباس نو! و آجیل! و دید و باز دید! (خودم) گم نشوم!
**** خانم دکتر... استاد بزرگوار تماس گرفتن و ویرایش قالب و مطالب وبلاگشان را سپردند به من. انتهای ایمیلشان برای تشکر قید کرده بودند، آدرست را بده سه تا از کتب تألیفی ام را برایت بفرسم برای تشکر! فکر نمی کردم یه ویرایش یک ساعته این قدر بیارزد.
*****سال خوبی را برایتان آروز می کنم. پست جدید سال بعد انشاءالله تعالی.
بسم الله الرحمن الرحیم
آن روز جمعه بود. برادرم لباس های خاکی رنگش
را پوشیده بود و منتظر دوستانش بود تا با آنها به جبهه برود.
سر از پا نمی شناخت. بی قرار بود.
رفتم کنارش و پرسیدم: داداش انشاءلله کی بر می گردی؟
توی چشم هایم نگاه کرد و گفت:«انشاءالله برای روز جمعه برمی گردم».
برادرم رفــتـــــــ ...
روز جمعــــــه بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند...
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*طلبه شهید عبدالرضا ابراهیمی فر استان گلستان - شهرستان گنبدکاووس
** هنوز پایانامه ارشد را تحویل نداده ام...
*** دیروز جمعه بود. رفتیم کنکور دکتری دادیم... بعد از مدتها و شاید برای آخرین بار نهار را توی سلف دانشگاه خوردم، تا مرحله دوم آزمون که ساعت سه بود کاری نداشتم، رفتم خوابگاه پیش بچه ها... هنوز نهار نخورده بودند ... بعد از نهار بحث اردوی جنوب هفته قبل دانشگاه پیش آمد و دسته گل هایی که توی اردو به آب داده بودیم ... یکی دو نفر از دوستان که در اردو هم نبودند کلاً اردوهای جنوب را زیر سوال بردند و به شهدا و نظام و ... توهین کردند. حرف هایشان من را یاد صحبت های استاد امریکا رفته کلاس زبان تخصصی مان انداخت و چرندیاتی که درباره اردوهای جنوب گفته بود. از اینکه آن روز جوابش را نداده بودم پشیمان بودم... شروع کردم به دفاع ... نشستیم و بحث کردیم ... دلایل متقنی نداشتند ... بیشتر حرفهایشان مال خودشان نبود... دیکته ماهوارها و سایت ها و ... بود. دلم گرفت. دانشجوی فوق لیسانس فلسفه با این همه ادعا در مورد مسائلی که کوچکترین تحقیقی نکرده با تعصب و کورکورانه نظر می داد. و مستنداتی که اکثرا از جانب خودشان قابل قبول بود را نمی پذیرفتند. وقتی هم که دیدند دلایلشان محکمه پسند نیست سرشان را با فیس بوک گرم کردند...
**** امیدوارم این مدل دانشجوها هرگز استاد نشوند یا برای مسولیت مهمی در این کشور انتخاب نشوند. وقتی یادم می افتد که آقای خاتمی هم با یک فوق لیسانس فلسفه خودش را شایسته ریاست جمهوری این مردم دید، حالم بــــــــــد می شود.
***** کاش حداقل مثل دکارت اگر روش فلسفی مان شگ گرایی و نقد بود، در دلمان به "خدای متعال" ایمان داشتیم...
****** اینها را برای این ننوشتم که درد دلی کرده باشم یا هر چیز دیگری. این چند خط را نوشتم برای دل خودم. که یادم باشد که واقعاً خاک بر سرم که در این دو سال چنین زخم های متعفنی را ندیدم و کاری برایشان نکردم.
***** کارشناسی ارشد تمام شد، دنیا هم یک رو تمام خواهد شد و من و تو و ما همه مدیون خون شهدا هستیم. تا ابد...
بسم الله الرحمن الرحیم
با اینکه وسیله نقلیه داشت، ولی هر روز که برای نماز جماعت به مسجد می آمد، پیاده بود. این مسأله بدجور ذهنم را مشغول کرده بود. آخر سر رفتم و از خودش پرسیدم، اول از جواب دادن طفره می رفت، ولی سماجت من را که دید گفت: هر قدمی که به سوی مسجد برداشته می شود یک حسنه و ثواب دارد. نمیخواهم آنها را از دست بدهم....
حسابی جا خوردم... او در کجاها سیر میکرد و ما در کجا بودیم؟!...
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهید شهاب الدین ادریس آبادی
استان سمنان ـ شهرستان شاهرود
بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از آنکه به دنیا بیاید بارها خواب دیدم که
سیدی سبزپوش او را روی دستانش بلند می کرد و محمد صدایش می زد. وقتی به دنیا آمد
اسمش را گذاشتیم محمـــــــــد.
می خواست دوباره به جبهه برود. ما از کجا می دانستیم که این آخرین اعزامش است...
خواهرها و برادرهایش دوره اش کرده بودند. نشسته بود بین آنها و داشت از نحوه ی
شهادتش حرف می زد! آخر سر هم دستش را گذاشت روی قلبش و گفت: لحظه اصابت ترکش به
قلب و نوشیدن شربت شهادت چقدر گواراست!
مو بر تنم راست شد.... گویا از نحوه ی شهادتش با خبر بود...
همه کنار رفتند، رسیدم بالای سرش، توی تابوت
دراز کشیده بود. نگاهی از سرتاپایش انداختم...
قلبم در هم کشیده شد...گلوله خورده بود توی
قلبش...
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحاني شهيد: محمد ابوطالبي از استان اصفهان - شهرستان مبارکه
** میلاد رسول اکرم (ص)، پیامبر خوبی ها و
سرچشمه پاکی ها بر همگان مبارک.
بسم الله الرحمن الرحیم
سحر
يكشنبه 27 دي ماه سال 1334 اعضاي فداييان اسلام را از لشگر يك پياده به محل لشگر
دو زرهي بردند. در وسط سالن پادگان وسايل شخصي آنها را روی زمين ريخته بودند, نواب
جلو رفت عمامه و عبايش را برداشت, رو به دوستانش کرد و با لبخند گفت: «به جدم قسم
با همين لباس شهيد مي شوم.»
لحظه تلخ خداحافظی رسیده بود.سید مجتبی براي آخرين بار يارانش را در آغوش گرفت.
همگی آنان با قدم های استوار به طرف سلولهاي انفرادي خودشان رفتند.
داشت صبح می شد. جوخه ي اعدام كنار ميدان بزرگ پادگان به خط شده بودند. , نواب و
يارانش از سلول بيرون آمدند.
ناگهان سيد محمد واحدي فرياد زد: «الله اكبر, الله اكبر» که به اشاره سرهنگ
اللهياري پاسباني دست بر دهان او گذاشت. زندانيان از روزنه در به بيرون نگاه مي
كردند.
سرهنگ پرسيد: «اگر خواسته اي داريد بگوييد؟»
سيد مجتبی گفت که برای غسل شهادت آب می خواهند. آب آوردند. چه آبی؟! در آن صبح سرد
دی ماه که سنگ از سرما می ترکید آب سرد آوردند...
سید مجتبی عصبانی شد و با فریاد به سرهنگ بختیار گفت: «اگر آب گرم نباشد, رنگ ما
مي پرد و تو و امثال تو فكر مي كنند كه ترسيده ايم. اما مهم نيست. خدا آگاه است كه
لحظه به لحظه اشتياق ما به شهادت بيشتر مي شود »
سید مجتبی رو به يارانش کرد و گفت: «خليلم, محمدم, مظفرم, زودتر آماده شويد, زودتر
غسل شهادت كنيد. امشب جده ام فاطمه زهرا (سلام الله عليها) منتظر ماست.»
پس از غسل شهادت به نماز ايستاد. افسران و درجه داران ناباورانه و حیرت زده نگاهشان
مي كردند.
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحانی شهید: سید مجتبی نواب صفوی
** هرچند قلم شکسته من در قد و قواره نوشتن از کسی چون "سید مجتبی نواب صفوی" نیست ولی این سطور را جهت یادگاری و ادای دین و عرض ادب و خاکساری در آستان شهیدی چون او می نویسم. امید آنکه از چون منی بپذیرد.
** پس از اتمام نماز ، سيد رو به افسران و سربازن کرد و گفت:
«شما بندگاني ضعيف در برابر خداي جهان هستيد, چند روزه دنيا به زودي ميگذرد, كاري كنيد كه در جهان ديگر در برابر آفريدگارتان شرمنده نباشيد. شما به دستور شاه ستمگر ما را شهيد مي كنيد ولي طولي نمي كشد كه همگي از اين كردار زشت پشيمان مي شويد. آن روز پشيماني ديگر سودي ندارد. شما بايد سرباز اسلام باشيد و در راه دين بجنگيد نه اين كه سلاحتان را براي حفظ حكومت شاه رو به سينه عاشقان اسلام نشانه بگيريد. روزي حقايق آشكار مي شود و آن وقت از اينكه از شاه حمايت كرده ايد, پشيمان خواهيد شد. اي افسران و مقامات عالي مرتبه ارتش شما هم به جاي اينكه خود را به حكومت پوسيده و فاسد شاهنشاهي بفروشيد به اسلام رو بياوريد تا در دو جهان به عزت برسيد. فريب اين درجه ها و مقامات ظاهري را نخوريد و بدانيد كه قيامت بسيار نزديك است. والسلام.»
**** عکسی از مقبره "سید مجتبی نواب صفوی" در وادی السلام قم
بسم الله الرحمن الرحیم
پيکر محسن را همراه با 21 تن از شهداي کاشان تقسيم کرده بودند. دل توی دلم نبود می خواستم بروم و ببینمش. اما خواهرها و برادرهایم نگذاشتند که من یا مادرش برای دیدن پیکرش برویم . خودشان رفتند تا مقدمات انتقال پیکرش آماده شود. تا برگردند دل توی دلم نبود...
وقتی بر گشتند از آنها سؤال کردم که محسن را دیدید؟ گفتند: بله؛ محسن صحيح و سالم بود! مثل کسي که خواب است!
کم کم آشنایان برای تسلیت به خانه ما می آمدند. با مهمان ها در اتاق نشسته بودیم که يکي از آشنايان که تازه از راه رسیده بود آمد و گوشه اتاق نشست و بعد رو به ما گفت: «الحمد لله به آرزويش رسيد.»
تعجب کردم.گفتم: چطور؟
گفت: «چون آرزو داشت همانند امام حسين -عليه السلام- بي سر به ديدار خدا رود . . . »
تازه فهمیدم که چرا نمی گذاشتند بروم و ببینمش و چرا به من گفتند صحیح و سالم است...
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* طلبه شهيد: محسن نزادي
** ماه ربیع آمده است. شاید باید تبریک بگویم ولی گویا همین روزها بود که عده ای با شمشیر و تازیانه و شعله های آتش به خانه اهل بیت علیهم السلام هجوم بردند و محسن علیه السلام را به شهادت رساندند ....
*** این یکی از مداحی های "سید سجاد مشهد سری" است. برادرش می گوید، دو سال پیش در یک مأموریت به شهادت رسیده است. برای شادی روحش صلواتی بفرستیم.
****مداحی را می توانید از وبلاگ بردارشان دانلود کنید. بسیار زیبا و تأثیر گذار است. از ماه رمضان که دانلودش کردم هر بار که گوش دادم برایم تازه ی تازه بود... روحش شاد.
نگاه سرد مردم بود و آتــــش
صدا بین صدا گم بود و آتـــش
بجای تسلیـــــت
با دسته گل
هجوم قوم هیزم بودو آتــــش
مگو خون بر جـــــــگر بود مگو "در" شعــــــــله ور بود
بگــــــو از آن زمانــــــــی که "مـــــادر" پشت در بـــــود
خدایا جان "زهـــــــرا" در خطـــر بود...
گل یـــاس و هجوم لشکر خـــــــــار
ایــا انسیــــة الحــــورا و اشــــــــرار
نبـودی پشـــت "در" تا که بـــــــدانی
چه با "پهلـــو" نــموده درب و "دیــوار"
به خـون دریــا نشستــــــه گل از ساقه "شکستـــــــه"
"علـــــــی" را می برنـد از کنارش "دستــــه بسته"
به دنبالش روان "بانوی خستـــه"....
مدینه عرصه نامردمــــــــــان بود
بسم الله الرحمن الرحیم
بسیار به امام خمینی رحمة الله علیه ارادت داشت. اوایل انقلاب بود همان زمانی که حزب منحله خلق مسلمان و سازمان منافقین (مجاهدین خلق) در شهر اغتشاش به پا کرده بودند. علی در مغازه پدرم کار می کرد. یک عکس از امام (ره) را به دیوار مغازه چسبانده بود.
آن روز طرفداران حزب خلق به مغازه مان هجوم آوردند و خواستند که عکس امام (ره) را از روی دیوار پایین بیاورند. علی سینه سپر کرد و با آنها درگیر شد. به هر قیمتی که بود اجازه نداد آنها به هدفشان برسند. علی جان خودش را به خطر انداخت، اما حاضر نشد عكس امام را از ديوار مغازه پايين بياورد. اين کار او نشانه ارادتش به امام و ولایت فقیه بود.
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* روحاني شهيد: علي احمدي
** نه دی هم از راه رسید.
*** کاش 16 آذر 88 ما هم سینه سپر می کردیم و جانمان به خطر می انداختیم تا عکس امام ...
**** قافله برایم پیامک فرستاده بود که: ماجرای امان نامه در کربلا ثابت کرد، عباس (ع) هم که باشی دشمن برای جدا کردن تو از ولایت طمع می کند!