بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه بتوانم با زبان بیان کنم ...
سومین بار بود که امده بود جبهه ، به عنوان روحانی گردان ... جلوی من راه می رفت . ایستادم و با دست به پشتش زدم . ایستاد و نگاهم کرد . لبخند زیبایی زد . با هم دست دادیم . هنوز دستش در دستم بود که خمپاره ای به سمت چپمان خورد ... دستش از دستم رها شد ... دیدم روی زمین افتاده و از پیشانیش خون می اید ... دست و پایم را گم کردم ... حالت جنون به من دست داد وقتی که دیدم از گلویش خون فواره می زند ... انگار از صورتش نور به اطراف می پاشید ... لبهایش ذکر می گفت ...
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه ... .
... در وصیت نامه اش نوشت : «برادرم حیدر ! در حالی شهید می شوم که به پاکی تو غبطه می خورم . تو کسی بودی که من در سراسر عمر ، دوست داشتم از اخلاص و پاکی ات تقلید کنم. در شهادتم چگونگی شهادت یاران حسین (ع) و رنج و صبر آنان را شرح ده!»
غافل از اینکه حیدر ، تنها برادرش ، بیست روز پیش از او به اسمان پر کشیده بود و حمید اطلاع نداشت ... .
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی از ماشین پیاده شدند شمردمشان . یک ، دو ، سه ، ... یازده و دوازده .
دوازده نفر بودند که تازه امده بودند . دوازده نفر با هم که از کلاس درس آمده بودند جبهه !!!
ساکهایشان را که دیدم عصبانی شدم . پر بود از دفتر و کتاب . بهشان گفتم : اینجا جبهه است نه کلاس درس !
یکی شان گفت : ما با استادمان آمده ایم تا همراه جنگ درس هم بخوانیم !!!
خنده ام گرفت ...
اما...
اما... وقتی از دوازده نفر ، یازده نفرشان شهید شدند ، خیلی شرمنده شدم ...
همش فکر می کردم ریا می کنه. ظاهر سازی می کنه و ....
اخر از یک بچه هم سن و سال او بعید بود اینهمه عبادت کنه ... ان هم با ان شور و حال ....
دیدم می خواهد نماز بخونه . وانمود کردم که خواب هستم . نمازش رو شروع کرد ... عجب نمازی ... به سجده که رفت صدای هق هقش توی اتاق پیچید .... با صدای بلند ناله می زد ... باورم نمی شد.
نمازش که تمام شد رفتم سراغ سجاده اش. خیس خیس بود ...!
طلبه شهید یوسف رائیجی
بسم الله الرحمن الرحیم
₪ آخرین بار بود . آخرین باری که می خواست اعزام بشه .
رفتم جلو . مثل همیشه خواستم گلویش را ببوسم .
اما نگذاشت ، به پیشانی اش اشاره کرد و گفت :« اینجا رو ببوس ، اینجا تیر می خوره ...»
₪ جنازه را که اوردند ، رفتم جلو .
در تابوت رو باز کردند . نگاهش کردم .
تمام بدنش سوخته بود ... شک کردم ، با خودم گفتم شاید این یوسف نباشه ... اما یکباره یاد لحظه خداحافظی آخر افتادم .
همان جایی رو که گفته بود ببوسم رو نگاه کردم و دست کشیدم . درست همان جا تیر خورده بود ... وسط پیشانیش...
طلبه شهید یوسف رائیجی
₪ دیدم موهایش بلند شده . خواستم چیزی به او بگویم ، اما ، اما نگفتم ....
بالاخره یک روز همین طوری بهش گفتم :« سعید آقا موهات بلنده »
نگاهم کرد ، لبخندی زد و رفت . فردای آن روز که دیدمش ، متحیر ماندم ، مات شدم ، خجالت کشیدم ، موهاش را از ته ماشین کرده بود ....
من ، من فقط یک سرایدار حوزه بودم ، اما اون طلبه به خاطر حرف من ...
طلبه شهید سعید رفیعی دَمَنه
بسم الله الرحمن الرحیم
₪ آسمان شب مثل روز روشن شد . اولین بار بود که هواپیماهای عراقی داشتند منور خوشه ای می ریختند روی سرمان. چتری از منورهای زرد و سفید مانده بود روی سرمان. علی آقا هنوز خیره بود به منورها و ریش زرد و بلندش را با انگشت هاش شانه می زد . تسبیح دانه درشتش را چرخاند و گفت:نچ.
بی تاب گفتم : چی شده ، علی آقا؟ چرا دل نگرانی ؟
گفت : ببین !
منورها را نشان داد . گفت : خودت نمی توانی حدس بزنی ؟
می توانستم ، اما دلم نمی خواست فکرش را بکنم.
علی آقا گفت : بچه ها شنود کرده اند .
گفتم ، با این که دلم نمی خواست : فهمیده اند ؟
گفت: کار هم از کار گذشته . لشکر نجف و المهدی زده اند به آب .
لبش را دندان گرفت و گفت : با این منورها دارند سفره را می چینند برای مهمانی شان.
گفتم : یعنی ما هم ....
گفت : نمی شود تنهاشان گذاشت . باید طبق برنامه پیش برویم . و گرنه قتل عامی می شود که ...
که حرفش را خورد و گفت : شما راه خودتان را بروید . خدا را هم ...
صداش در صدای توپ و خمپاره ها گم شد و بعد سعی کرد بلندتر حرف بزند . گفت : یک کشتی سوخته نزدیک ساحل عراقی ها به گل نشسته . سعی کنید از آن به جای شاخص استفاده کنید و خودتان را برسانید به ساحل.
دست روی شانه ام گذاشت و گفت : اگر شما نزنید به خط ، غواص های لشکر نجف و المهدی ، قتل عام می شوند .
₪ ... اروند دیوانه شده بود ... اب موج می زد . صدای یا زهرای(س) بچه ها همه جا بیچیده بود . اب جسد امیر را برد ، و قبل از ان گلوله توپ تکه های بدن قدرت الله را بر دامن اروند پاشید ...
₪ علمیات تمام شده بود ، اما قبل از آن ، شکست خورده بود ، و قبل از آن ، لو رفته بود....
₪ می کشیدندم روی خاک ، روی پیکر بچه ها ، روی جنازه عراقی ها ، ولی می بردندم . جنازه های خودشان بیشتر بود و شاید به خاطر همین بود که پرتم کردند و انداختنم کنار دو جنازه ، که پتویی خاکی و خونین انداخته بودند روی صورتشان و من از لباس شان فهمیدم غواص اند و حتم از نیروهای خودم .
افسر عراقی چند بار وسوسه شد دست طرف کلتش ببرد و من دیگر برام مهم نبود . پیچیدم به خودم و با دو غلت رفتم رسیدم به پتو و تا آمدم برش دارم ، افسر پیشدستی کرد و برش داشت و من ، چه بگویم ؟ بگویم دلم شکست که دیدم نادر و مجید دارز کشیده اند کنار هم و چشم های نادر هنوز باز بود و من به خودم می گفتم : چرا؟ چرا آخر ؟ چرا زودتر از من ...
بلند نگفتم . حسرت آه را به دل افسر گذاشتم . انگشت روی چشم های نادر گذاشتم و بستم شان و صورتش را هم مسح کردم و کشیدم به صورت خودم و نتوانستم نگویم : چرا تنها ؟ چرا بی ما ؟...
ادامه ندارد ... یعنی پایان ، یعنی خداحافظ نادر...*
* برگرفته از کتاب (غواص ها بوی نعنا می دهند) با اندکی تصرف و مقدار زیادی تلخیص...
بسم الله الشهدا و صدیقین
₪ تمام قد ایستادم روی انگشت های پام و لامپ را چرخاندم . تاریکی پرده انداخت تو چادر. چشم چشم را نمی دید . بچه ها به سجده افتادند ، با همان لباس غواصی ، و همصدای عبادی نیا شدند که پرسوز می خواند :« بریز آب روان اسما ، ولی آهسته آهسته .»
همه تو حال خودمان بودیم ، پیشانی روی خاک ، که در یک آن شنیدیم عبادی نیا بی بی را از عمق جانش صدا زد و بدون این که دعا کند ، سر از سجده برداشت و با همان هقهقه های گریه بلند شد و از چادر زد بیرون .
بلند شدم . طاقت نیاوردم ندانم چی شده . قدم به قدمش ، زیر نور کمرنگ مهتاب ، از لابه لای چولان ها دنباش می رفتم ، آمدم که صداش کنم : نادر! وایسا کارت دارم من .. ولی نتوانستم .
تندتر قدم برداشتم . رفت رسید کنار کنده نخلی و زانو زد . عمامه اش را از سرش برداشت و انداخت روی رمل و پیشانی گذاشت روی خاک .
دلهره داشتم . نمی دانستم چی کار کنم. اصلا نمی دانستم آن جا چی کار می کنم . و الآن چی باید به او بگویم . اصلاً حرف نمی توانستم بزنم . رفتم جلو . دست روی شانه اش گذاشتم و محکم فشردم تا بفهمد من کنارشم و می فهمم چی گفته و می فهمم چی می کشد . سر بلند کرد و نگاه پرسانش تبدیل به نگاه متعجب شد و با گوشه آستینش اشکش را پاک کرد .
می خواستم بگویم : من محرمم ، یعنی می دانم چی تو دلت می گذرد . بگو! بگو و سبک شو ! بگو چی دیدی ، چی شنیدی ، که آن طور فریاد کشیدی ، آن طور بلند شدی دویدی ، این طور سر روی خاک گذاشته ای و گریه می کنی !
انگار شنیده باشد چه فکری کرده ام ، سر نفی تکان می داد و حتی گمانم شنیدم که گفت : نه .
فقط گفتم : تا عملیات فقط چهل روز دیگر مانده . یعنی یک اربعین ... نکند همین عددهاست که ...
که باز هق زد و سر تکان داد و سر به سجده گذاشت .
گفتم : نمی خواستم این را بگویم ، نادر . ولی روضه های امشبت با شب های پیش خیلی فرق داشت . چی تو دلت گذشته مرد ؟ بگو به من ! غریبه نیستم ... یعنی سعی می کنم نباشم.
بلند شد ، چشم تو چشم ، سر تکان داد و لب گزید و حالا واضح شنیدم که گفت : نه .
و راه افتاد ، سریع و با گام های بلند .
گفتم : نادر !
ایستاد و گفت : ... امتحان سختی داریم . خیلی سخت . فقط این را می توانم بگویم.
و رفت نشست داخل بلم و پارو زد و من آن قدر نگاهش کردم تا سیاهی شب بلعیدش.
هنوز از چادرمان صدای ناله بچه های می آمد ، بدون این که نادر براشان چیزی خوانده باشد ....
₪ بوی عملیات می امد .....
ادامه دارد ...
سال اولي بود . با اساتيد و چند تا از هم مباحثه اي هاش مشرف شدن مشهد . پابوس امام رضا (ع).
هر بار كه حرم مي رفتند مي خواست بره هم از نزديك زيارت كنه و هم نامه اي رو كه بهش داده بودند بياندازه داخل ضريح ، اما نمي شد . ازدحام جمعيت و فشارها باعث مي شد كه برگرده و يه گوشه اي غريبانه نماز زيارت بخونه و از حرم بره .
اخر سر دلش رو زد به دريا و گفت هر طور كه شده بايد اين نامه رو بندازم داخل ضريح .
خودش رو سپرد دست امواج متلاطم انسانی! که حول ضریح در حال چرخش بودن. حدودا دوتا ردیف ادم مانده بود که دستش به ضریح برسه و نامه رو داخل ضریح بیاندازه که احساس کرد دنده های قفسه سینه اش از دو طرف دارن می رن توی هم ! نفسش بند آمده بود خودش هم روی هوا مانده بود . پاهاش به زمین نمی رسید . به ضریح نگاه کرد . از تاریکی داخل ضریح نور بیرون می پاشید . با حالت تضرع گفت :« امام رضا(ع) ! غلط کردم . غلط کردم !!!
هنوز روی هوا بود که یه نفر از جلو دستش رو دارز کرد و نامه رو از دست او گرفت و انداخت داخل ضریح ! چند ثانیه بعد هم از بین امواج خروشان پرت شد بیرون !!!
خودش رو جمع و جور کرد و برگشت پیش اساتید و دوستانش توی ایوان طلا. هنوز دعای توسل شروع نشده بود . توی ذهنش مدام نکاتی رو که اساتید اخلاق قبل سفر متذکر شده بودن رو مرور می کرد .
با احترام وارد بشین ...
اذن دخول بخونید ...
صداتون رو کنار ضریح بلند نکنید ....
اصل این نیست که دستتون به ضریح برسه ...
اصل معرفته ...
استاد تاریخ ازش پرسید : بالاخره نامه ات رو انداختی داخل ضریح؟
نه استاد ! انقدر فشار جمعیت زیاد بود که نتونستم .
مکثی کرد و ادامه داد : واقعا امام رضا (ع) بین این همه زائر غریبه !!!!
استاد نگاهی بهش کرد و در یک حرکت او رو به آغوش کشید و پیشانیش رو بوسید و گفت : قربون این همه معرفتت برم !!!!
شب شهادت خانم فاطمه زهرا(س)ست . سعيد در يكي از اتاق هاي مسجد خوابيده . در عالم رويا و يا بين خواب و بيداري مي بيند كه در اتاق باز شد و يك خانم و آقا آمدند تو اتاق . فكر مي كند امدند براي عيادت ، اعتنايي نمي كند و چون حال حرف زدن ندارد پتو را روي صورتش مي كشد و رويش را بر مي گرداند .
آقا سلام كردند ، سعيد هم از روي اجبار جواب سلامشان را مي دهد . خانم شروع مي كنه با آن جوان و سعيد عربي صحبت كردن . درحالي كه سعيد اصلا عربي بلد نبود . آن جوان نسبت به آن بانو بسيار مؤدب و متواضع است . خانم خودشان را معرفي مي كنند :« من فاطمه زهرا(س) هستم و چون مادرت برايت دعا مي كند و مدت زيادي است كه گريه و التماس مي كند ، من واسطه شدم و سفارش تو را به فرزندم مهدي(عج) كردم ....»
₪ صبح مادر سعيد به طرف اتاق مي رود و مي بيند كه سعيد بيرون خوابگاه ايستاده .
ـ سعيد جان ! چرا بدون عصا راه مي روي ؟
ـ من ديگه مي تونم با پاي خودم راه برم و ديگه احتياجي به عصا ندارم ؛ اصلا مگر من نيامدم اينجا كه بتونم بدون عصا راه برم ؟
و خوابش را براي مادر تعريف ميكند .
₪ دكتر هاي بيمارستان آيت الله گلپايگاني ، بعد از آنكه پرونده سعيد را بررسي مي كنند ، مي گويند :« در عكس ها تغيير زيادي به وجود نيامده ، ولي در حال سعيد تغيير زيادي پيدا شده است . دانش پزشكي براي اين موضوع هيچ توجيهي ندارد . »
₪ خانواده سعيد شيعه شدند .... و سعيد هم طلبه حوزه علميه شد . سعيد نامه اي به حجت الاسلام و المسلمين سيد جعفر مير عظيمي ( مدرس و محقق حوزه علميه ) مي نويسد و مي گويد :« آقا به من فرموده كه شما عمر زيادي نخواهيد داشت و در همين جواني به شهادت مي رسيد و در حرم امام رضا (ع) دفن خواهيد شد .....»
₪ .... سه سال بعد ، وهابي هاي ملعون سعيد را با يك نوشيدني مسموم مي كنند .... وقتي مسموم شده بود ، پزشكان مي گويند بايد اعزامش كنيد به تهران ، اما سعيد مي گه :« منو ببريد مشهد .... »