تبليغاتX
...طلبگي
تا حالا شده خدا بخواد به شما چيزي بده ولي قبلا شمارو اماده كنه ، بهتون اشك و حال دعا بده تا يه حاجت مهم رو براتون براورده كنه ؟

 ميگفت :كار تدراكات و تزيين براي جشن ميلاد پيامبر به عهدي ما بود . چند نفري بعد از كلاس ها مانديم سالن رو  تزيين كنيم .كار نيمه ماند و مجبور شديم براي فردا هم بمانيم يكي از دوستان ما از همون اول صبح مدام اشك ميريخت . اونم چه اشكي گوله گوله!!! كار كه تمام شد و ريسه هارو روشن كرديم كلا حال دوست ما خراب شد طوري كه مدير مدرسه هم متوجه شد . اومد و در يك صحنه رمانتيك هم مباحثه اي مخلص ما رو به اغوش كشيد و سرش رو به سينه چسبوند و گفت قدر اين اشكها رو بدون و از  رسول الله يه حاجت خوب بخواه . از اونجايي كه هم مباحثه اي ما مجرد بودن استاد توصيه كردن از خدا درخواست يه همسر خوب بكنه .

از صدقه سر رسول اكرم (ص) سر دو هفته دوست ما نشست سر سفره ي عقد ...

شما از رسول الله چي درخواست كردين؟؟؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/31ساعت 2:4 توسط طلبه |

زمانی که تبریز بودم و هنوز ملبس نشده بودم یه روز اتفاقی یکی از طلبه های سالهای بالاتر رو دیدم (البته ایشان ملبس شده بودن ) با یه دسته گلی می خواست از  خیابان ردبشه من به طور اتفاقی از خطکشی عابر پیاده ردشدم اما ایشان نه . ماشینها ترمز کردن و داد و هوار و ... تو همین بین یکی از راننده ها سرش رو از پنجره بیرون اورد و به زبان ترکی گفت " اخه قاو (دور از محضر همه ی طلبه ها )اون چیه که دور سرت کلاف کردی ؟اون صحنه به طوری توی ذهن من ماندکه همیشه از خطکشی عابر پیاده رد میشم .

شما چطور ؟؟؟؟........

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت 2:14 توسط طلبه |

... و چشمم افتاد به یک غریبه از همان تازه واردها كه يك كلمن قرمز گرفته بود دستش و شده بود سقاي بچه هايي كه تو گرماي چهل و پنج درجه تابستان داشتند له له مي زدند ...

به كريم گفتم این هم از غریبه هاست ؟

گفت هست . گفت اسمش نادر عبادیناست و اهل همدانه و از ان جوان های با معرفتی که هم میجنگد و هم درس طلبگی می خواند .

گفت بچه ها بهش میگن ساعت گردان .

دلیل هم اورد که از وقتی امده نماز صبح بچه ها یک دقیقه هم پس و پیش نشده .

گفت خلاصه تو چارت سازمانی اشک و دعاست .و از ان مخلص هاش.

...هر دو مان برگشتیم به موذن پیر گردان نگاه کردیم که باصدای خوش اذان می داد .از کجا می دانستم که تا چند دقیقه دیگر باید باز تعجب کنم از ان جوانی که کریم گفت اسمش نادر است و حالا ان کلمن را کنار گذاشته و عمامه ای دور سرش پیچیده و امده جلوی صف بچه ها ایستاده و بلند میگوید : حی علی خیر العمل!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/19ساعت 11:38 توسط طلبه |

دوران طلبگی پر از خاطرات جورواجوره .خیلی هاش هم بیاد ماندنیه .تصمیم دارم تویه این وبلاگم از خاطرات طلبه ها بنویسم خاطرات طلبه های برادر  و همچنین طلبه های خواهر .خاطرات خودم هم قاطی این خاطرات می شه .اولش از طلبه های اند مثبت شروع می کنم .کسایی که واقعا طلبه بودن و همه چیز هایی رو که یاد گرفتن عمل کردن . شما دوستان عزيز هم اگه مايل بودين خاطرات طلبگي تون رو در اختيار ما قرار بدين .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/19ساعت 11:30 توسط طلبه |

Go to fullsize image

       

میلاد علی ابن ابی طالب (ع) برهمه حقطلبان و همه عدالتخواهان مبارک باد .

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت 2:38 توسط طلبه |

بسم الله الرحمن الرحيم

غالبا اين طورياست كه تولدت مبارك رو ديگران به ادم بگن ، ولي خب چه اشكالي داره ما اين بار خودمون تولدمون رو به خودمون و ديگران تبريك مي گيم . چه تولدي بهتر از تولد توي ماه خدا و بين اين همه عيد و تازه اين روزها كه چشم امام رضا (ع) هم به تولد دردانشون روشن شده .پس واقعا تولدم مبارك...

+ نوشته شده در شنبه 1385/05/14ساعت 11:44 توسط طلبه |