تبليغاتX
...طلبگي
در ابتدا میلاد امام زمان (عج) رو خدمت همه دوستان تبریک عرض می کنم . 
و اما بعد ... جاداشت به مناسبت این روزها یه خاطره از حضرت حجت بگیم ولی خوب در دسترس نبود .

با استاد منحصر به فردی طرف بودیم . نحوه ی تدریس و اخلاق ایشون زبانزد همه بود . روز معلم نزدیک بود تصمیم گرفتیم برای قدردانی از زحمات استاد هدیه ای تهیه کنیم . سه جلد کتاب خردیم و تقدیمشون کردیم . اولش قبول نمی کردن و حتی حسابی جاخورده بودن . اما با اصرار چند تا از طلبه ها بالاخره قبول کردن و بلافاصله گفتن جلسه بعد از اول کتاب تا جایی که تدریس شده امتحان دارین !! مارو میگی البته حالگیری استاد به اینجا ختم نشد . و توی جشن میلادی که چند روز بعد برگذار شد و ایشون سخنران جلسه بودن پاک ابروی ما رو بردن .و فرمودن که بنده سه تا کتاب رو مطالعه کردم و به اشکالات حدیثی و ... تو ی اونها برخوردم !!! مارو میگی !!!

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/18ساعت 17:31 توسط طلبه |

ميلاد امام حسين(ع) و سا قي دشت كربلا و امام سجاد(ع) مبارك باد

يك سالي بود درگير بودم ، يك مشكل معنوي ... پاي كلاس خيلي از اساتيد اخلاق نشسته بودم . اما براي برطرف كردن اين مشكل يا به قول طلبه ها رذيله اخلاقي واقعا به مشكل بر خورده بودم . شايد اگه يا دانشجو بودم يايه شغل ديگه داشتم اين مسئله مهمي نبود اما من يه طلبه بودم و مهم بود كه بتونم همون اوايل يه تحولي توي خودم ايجاد كنم . خيلي دعا كردم سعي كردم . اما نشد . تابستان هم تمام شد و اغاز سال تحصيلي با ماه شعبان قرين شد . براي اعياد شعبانيه جشن گرفته بوديم روز ميلاد قمر بني هاشم بود حالم دگرگون بود . مداح مجلس مولودي شادي مي خواند و من اون بين فقط دوتا دستهامو روي صورتم گذاشته بودم و بلند گريه مي كردم . تمام تنم به شدت مي لرزيد و قلبم منقلب شده بود . در حالي كه واقعا سيمم به قمر بني هاشم وصل شده بود ، براي اون مشكل معنوي هم كمك خواستم (اين اولين باري بود كه به طور جدي به قمر بني هاشم متوسل مي شدم ) فشار قلبم ازاد شد . چند روزي نگذشته بود كه با دقت توي اعمال و رفتارم متوجه شدم به طور بسيار ظريفي مشكلم حل شده . مشكلي كه خودم يك سال باهاش كلنجار رفته بودم ....

نظر نگارنده : كاشكي ماهم مثل اين طلبه بچه مثبت بوديم و واسه هله هوله به ائمه متوسل نمي شديم ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/06/08ساعت 8:40 توسط طلبه |

وارد منزل كه شدم،بوي ياس به مشامم رسيد . زير لب گفتم :مصطفي! اره مصطفي امده بود خونه . ولي نبود . سراغشو از مادر گرفتم . گفت مصطفي رفت . گفتم كجا ؟ گفت :كربلا ! يه لحظه موندم . مادر مي گفت :اومد خونه،اينبار مثل دفعه هاي قبل نبود،زبونم بسته شد و هر چي كه پول خواست بهش دادم و رفت . همين!شب خوابيده بوديم كه باصداي گريه ي مامان از خواب پريديم . خانم مادردر حالي كه گوله گوله اشك مي ريختند گفتند :خواب ديدم مصطفي تير خورده!!!.حقيقت هم همين بود اين اقا مصطفي ما غيرقانوني تشريف برده بودن و توي مرز به طرفشون تير اندازي شده بود ولي خوشبختانه تير فقط پيشاني يكي از دوستان مصطفي را خراش داده بود . خراشي كه توي سفر عفونت كرده بود و باعث برگشتن زود هنگام انها شد . شانس اورديم كه خواب خانمها چپه !
توضيح:مصطفي برادر دوقلوي من و طلبه ممتاز حوزه ست .
نكته :
1ـ نوشتن اين خاطره دليل بر تاييد كار اين اقاي طلبه نيست .
2 ـ مصطفي برادر نگارنده نيست وبرادر ناقل خاطره است .
۳ ـ براي سفربه كربلا از راه قانوني استفاده كنيد (نكته ايمني بود)
4ـ دل شير نداري سفر عشق مرو ....(نشنيده بگيرين!...)
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/06ساعت 10:34 توسط طلبه |