سلام
براي يه مدت طولاني
حرفي براي گفتن
ندارم .
فقط دعام كنيد .





























هنگام نزول برکات است امشب بر مرد دلان بذل حیات است امشب
تبریک به میلاد حسن را گفتن با ذکر شریف صلوات است امشب ![]()





























میلاد ارباب خوبم امام حسن رو در ابتدا خدمت بقیه الله الاعظم (عج) و همه دوستان تبریک عرض می کنم .

بایه خاطره ی حسنی در خدمتیم .
اون سال با ذوق و شوق زیادی یه دسته گل قشنگ گرفتیم برای تولد اقا و بردیم مدرسه (اخه مدرسه ما مدرسه امام حسن مجتبی(ع) است ) دسته گل رو گذاشتیم روی میز استاد تا بعدا برای جشن ببریم سالن بالا . استاد که وارد کلاس شد و چشمش به دسته گل افتاد حالش منقلب شد. و فرمود : شما بچه های امام حسن (ع) اینجا براش گل اوردین اما اگه توی مدینه بودین نه تنها نمی ذاشتن این کار رو بکنین بلکه اگه یه شاخه گل هم برای اقاتون می اوردین شما رو با باتوم کتک هم می زدن .
به امید روزی که غربت با نام بقیع اجین نباشد...................
سرم را انداختم پایین و زیر چشمی به دست بغلدستی ام نگاه کردم . و انگشت کوچکش و انگشتر عقیقش و حس کردم اشناست و زیر لب گفتم : باز هم نادر...
و زیر چشمی نگاهش کردم و لبخند زدم و منتظر لبخندش شدم . اما نه تا ان حد که بشنوم بعد از لبخند به من بگوید :خوش امدی!
وبلاگ جرعه اي از تسنيم رو با مطابی در مورد ابهامات جنگ به روز کردم .
پنجاه متري مي شد كه زده بوديم به اب ....
حركت تند ستون ما ارام گرفت وكند شد و كندتر .فكر كردم اين كندي نمي تواند به خاطر خستگي باشد، انهم با ان نيرويي كه از بچه ها سراغ داشتم . تصميم گرفتم برگردم و مسيرم را وارسي كنم . حلقه طناب را از دستم دراوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امير طلايي.
رفتم رسيدم به ته ستون نفر اخر مرا صدا مي زد، آرام و كمي بادرد . مي گفت:پام گرفته،حاجي جان. نمي توانم فين بزنم .
فكر كردم مي خواهد بهانه بياورد كه نمي ايد، منتها گفت:ولي مي ايم . ديدم نجفي است . قدرت الله ، طلبه جواني كه غرور عجيبي داشت در درد كشيدن و باز امدن و دم نزدن .جاي يكي به دو نبود .دستش را از طناب جدا كردم و گفتم : برگرد عقب !
گفت :ولي من ... گفتم :سريع! گفت :من اينها را نگفتم كه بخواهم برگردم . فقط دليل دردم را گفتم . گفتم : بي حرف !
فرصت نداشتيم و اين را هردومان مي دانستيم . مجبور شدم حتي هلش بدهم .برگشت به صورتم زل زد و خواست چيزي بگويد كه گفتم :فقط بگو چشم !
صداي موج و انفجار و شليك نمي گذاشت صداي نفس كشيدنش و آهش را بشنوم . فقط ديدم دست اطاعت به پيشاني گذاشت و بر گشت رفت . از كجا مي دانستم بايد بيشتر نگاهش كنم تابعد حسرت نخورم چرا جاي او نبودم ، چرا من پام نگرفت ،چرا من برنگشتم ،چرا توپ كنار من زمين نخود ، چرا من اولين شهيد اين گروه نبودم ......