تبليغاتX
...طلبگي
ماه رمضان ... بود . چند شب در مسجد مدرسه ،‌مراسم افطاري داشتيم . تمام بچه ها به كمك هم افطاري درست مي كردند ، هر شب مخصوص يك گروه بود....
... با عده اي ديگر از بچه ها كنار حوض نشسته بوديم و سبزي پاك مي كرديم . چه منظره با صفايي بود؛ مثل مراسم اش پزون خانم ها شده بود ... چه سبزي پاك كردني ! بعضي ها حتي اسم سبزي ها رو هم بلد نبودند ،‌ چه برسه به چه جوري پاك كردنشون !
طبيعت اين نوع دسته جمع ها هم معلومه چيه ! از در و ديوار حرف مي زدند؛ از خاطرات بچگي ، از خاطرات طلبگي ، از محلشون ، از ازدواج و ... ميونِ اين همه حرفها هم معمولا يك بحثي گل مي كرد و اكثر صحبت ها حول و حوش اون دور مي زد .
ان روز هم استثناء نبود ،‌با صحبت يكي از بچه ها درباره يك جنازه بحث داغ (مردن) شروع شد ...
... محسن سؤال كرد :" اهاي رفقا ! يه سؤال (به قول ما مسألةٌ ) كي تا حالا مرده شسته ؟ اين كه مي گن هفت تا مرده شستن مستحبه و ثواب داره ، درسته ؟ "
توي همه اين جمع قدرت الله بود كه گفت :
ـ آره درسته ! روايت داريم كه هر مومن ، مستحبه هفت تا برادر مؤمن رو بشوره !
ـ تو كه مي گي مستحبه ، تا حالا خودت چند تا مرده شستي ؟ اصلا شستي يا نه ؟
ـ من ؟؟.... راستش نه ، من تا حلا كسي رو نشستم !
ـ دوست داري از اين جمع ،‌كدوم يكي از بچه ها رو بشوري ؟
با اين سؤال محسن ، چشم همه بچه ها ،‌ حتي اونهايي كه سرشون پايين بود و سبزي پاك مي كردند به دهان قدرت الله دوخته شد . انتظارِ همراه با ترسي توي چشم تك تك بچه ها موج مي زد ! همه منتظر بودن ببينن قدرت الله چي مي گه ؟ اسم كدوم يكي از بچه ها رو مي بره . من هم همين طور به دهن قدرت الله خيره شده بودم . قدرت الله هم انگار يه قدرت عجيب غريب بهش داده بودند ، بعد اينكه بادي به قب قب و ابرويي به بالا و يه نيم نگاهي به تمام بچه ها انداخت ، يكدفعه گفت : " من دوست دارم اين سيد حسين رو بشورم ! هم سيدِ هم خوشگلهِ !‌‌ "
با اين جمله قدرت ،‌براي چند لحظه رفتم تو كما ! حرصم در اومد . با صداي خنده بچه ها به خودم اومدم و گفتم :" چي ؟ ... مي خواي منو بشوري ؟! زرشك ! اگه قرار باشه كسي كسي رو بشوره ،‌ اين من هستم كه بايد تو رو بشورم! "
قدرت مثل هميشه خنديد و گفت : ‌" چطور؟ "
گفتم : " اخه مي دوني ، به چند دليل . اولا اينكه تو در مرده شوري صفر كيلومتر هستي و چيزي از فوت و فنش بلد نيستي . اما من چي ؟ عوضش خوب تجربه دارم . چرا كه تا حالا چهار تا مرده شستم ! (با اين جمله من تعجب از سر و صورت بچه ها مي باريد ) ثانياً : مگه خودت نگفتي كه مستحبه هر مؤمن هفت تا مرده بشوره ،‌خب ديگه ،‌ با اين اوضاع ما زحمتِ چهار تا شو كشيديم ، پس بد نيست كه پنجميش هم تو باشي تا يواش يواش حساب هفت نفر ما هم تكميل بشه !
خنده بلندي كرد و گفت : " هـِ هـِ ... زهي خيال باطل! به قول خودت زرشك ! يه ببخشيد آب زرشك ! حالا گوش كن اولاً اين كه تو چهار تا مرده شستي و ديگه بسه . آدم به اين سن چهار تا هم زياديشه . نوبتي هم باشه نوبت ماست كه يه كم ثواب كنيم. ثانياً : آدم اگه يه مرده سيد بشوره اندازه چهار پنج تا غير سيد ثواب داره ! اون هم نه هر سيدي، سيدي مثل تو! با يه تير چند نشون زدنه، كه ايشا لله اين ثواب نصيب ما مي شه !
اين دفعه ديگه واقعا حرصم در اومده بود . يه نيشخند مليحي زدم و گفتم : " حالا مي بينيم كي كي رو مي شوره ! "
قدرت اله هم براي اينكه در اين جنگ لفظي عقب نمونه لبخندي زد و با چاقويي كه توي دستش بود و باهاش سبزي پاك مي كرد دو تا خط به شكل ضربدر روي لبه حوض كشيد و گفت : " هـِ هـِ ... آقا رو ! ... زكي ! تو مي خواي منو بشوري حالا مي بينيم . اين خط و اين هم نشون ! تمام بچه ها هم شاهد ! حالا مي بينيم كي كي رو مي شوره ! "
من هم ... بلند شدم و رفتم كنار حوض همون ضربدر قدرت رو پررنگتر كردم و گفتم : " قبوله ! من هم اين شاهدا رو قبول دارم . حالا كه اين طور شد پس خواهيم ديد كي كي رو مي شوره ؟........................"
ادامه دارد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/30ساعت 0:0 توسط طلبه |

فردا صبح با پرس و جو از بچه ها فهميدم كه اسم اين پسره قدرته ، قدرت اله امير خاني ! " قدرت خدا رو بنازم چه موجوداتي خلق كرده ! " خلاصه اين اولين برخورد من با قدرت الله بود . برخوردي كه باعث شد اصلا ازش خوشم نياد ! اما چند ماه كه از اين جريان گذشت ، كم كم باهاش اشنا شدم . يعني او خودش را زوري با من اشنا كرد! بعد از ان جريان هر وقت مرا مي ديد اول سلام مي داد و بعد با خنده بي مزه اي كله اش را بالا و پايين مي كرد و مي گفت :" اقا سيد ما چاكرتيم !" همش فكر مي كردم با خنده هايش دارد مسخره ام مي كند. دوست داشتم جواب سلامش را ندهم ، اما نمي شد. بالاخره با ما رفيق شد....

بعدها فهميدم كه نه بابا، اين پسره مدلش همينطوري هست ، يعني با همه همين جوريه ، زود گرم مي گيره و رفيق مي شه . به قول معروف زود خودموني مي شه . كم كم بيشتر با هم اشنا شديم. 18سال بيشتر نداشت . پشت لبش تازه سبز شده بود ، اما از حق نگذريم خيلي بچه پركاري بود . پركار و معنوي و درس خوان . پارسال شاگرد اول مدرسه شده بود و امسال طلبه سال دوم مدرسه حقاني بود .

هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح براي نماز شب بيدار مي شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه مي خواند . يك اوركت معمولي و خاكي تنش مي كرد و كلاهش رو هم مي گذاشت تا مثلا شناسايي نشه ! اما جالب اين بود كه همه مي شناختنش !!!!

هر كس به شوخي چيزي بهش مي گفت . داوود مي گفت :" نمي دونم چرا وقتي با اين قيافه مي بينمت ياد كارتون رابين هود مي افتم ، وقتي كه تو مسابقه تيراندازي خودشو شكل مرغ درست كرده بود!!!!"

منم به شوخي بهش مي گفتم :" قدرت جان مي دوني با اين استتاري كه شبا مي كني شكل چي مي شي؟"

ـ نه شكل چي مي شم ؟

ـ شكل كبكي كه سرش رو كرده زير برف و فكر مي كنه بقيه نمي شنا سنش ! بابا ، تو همين طوري هيكلت تابلو هست ، با اين كلاه و بساطتت ديگه مي شي تابلوي نئون !!!

مي خنديد و مي گفت : جون من راست مي گي ؟ اگه راست مي گي بگو دروغ مي گم !!!!

هميشه چند تا از اين جمله هاي بي سرو ته آماده داشت و اين موقع ها نصيب آدم مي كرد و سر بحث رو كج مي كرد . اما از حق نگذريم كه عجب نمازشب هايي با حالي مي خواند... وقتي به سجده مي رفت ادم اوج زيبايي ارتباط يك بنده مطيع رو پيش مولاي كريمش به چشم مي ديد .

... قدرت بعد از اينكه نماز شبش را مي خواند نزديك يك ساعت مانده به اذان صبح ، نوار مولاي يا مولاي ـ مناجات جضرت امير (ع) ـ را مي گذاشت پشت بلند گوي مسجد . صداي ملايم اين نوار اكثر شبها فضاي داخل مدرسه را ملكوتي مي كرد و علاوه بر آن بچه هايي رو كه براي نماز شب خواب مانده بودند بيدار مي كرد ...بعد از انكه نوار مناجات اميرالمؤمنين رو پشت بلندگو مي گذاشت از مدرسه خارج مي شد و مي رفت نانوايي. با نانوايي كنار حرم قرارداد داشت ، اولين نفر نزديك صد عدد نان مي خريد براي فروشگاه مدرسه ... بر مي گشت به مسجد ، دم دماي اذان صبح شده بود . نماز جماعت را برپا مي كرد . بعد از نماز جماعت هم مسئول برگزاري زيارت عاشورا بود . اگر كسي را پيدا مي كرد كه زيارت عاشورا بخواند كه هيچ و گرنه خودش مي خواند ...

بعد از زيارت عاشورا ، مسئول برگزاري صبحگاه مدرسه هم بود. چند نفر از طلبه ها كه علاقه به ورزش صبحگاهي داشتند دور هم جمع مي شدند و دور حياط مدرسه مي دويدند و نرمش مي كردند . البته نه مثل نرمشهاي معمولي. شرايطي داشتند . في المثل : اميرخاني به عنوان سرگروه هر روز با لباس سراپا بسيجي ، با پوتين و پاچه هاي گرد كرده جلوي صف صبحگاه حا ضر مي شد و با ذكر يا علي ورزش را شروع مي كردند . او ذكر مي گفت و بقيه هم در حال دويدن جواب مي دادند .

ـ امام اول .... ـ علي

ـ فاتح خيبر ... ـ علي

 ـ همسر زهرا...  ـ علي

ـ شير دلاور ... ـ علي

ـ بدست ابن ملجم ... ـ علي

ـ شهيد دين شد ...  ـ علي

و الي اخر . ذكرهاي بسيار زيبايي را با اهنگ خاصي ترتيب داده بودند و پشت سر هم مي گفتند . اين ذكرها حال و هواي خاصي به مدرسه مي داد . مثل مارش عمليات بود.

آخر تمامي اين صبحگاه ها هم معمولا با شوخي و شيطنت همراه بود ... بعضي وقت ها صدا مي زد : " براي سلامتي روح ستارخان و باقرخان صلوات !!! "

بعضي روزها (معولا روزهاي سرد) كه كسي حال دويدن نداشت ... قدرت اله بود و  حوض خالي ! هرچند او انقدر سمج بود كه اين مواقع هم به تنهايي دور حياط مي چرخيد و صبحگاه را برگزار مي كرد.

خودش مي گفت و خودش هم جواب مي داد ...

... بعد از مراسم صبحگاه بايد لباسش را عوض مي كرد و مي رفت تا فروشگاه را باز كند . اخه مسئول فروشگاه هم اون بود ...

الان وقتي به كارهايش فكر مي كنم تعجب مي كنم كه چطور اين همه كار را انجام مي داد ، بدون اينكه خسته شود ! اين هم از قدرت خدا بود !

... هر مراسمي كه توي مدرسه انجام مي شد سر و كله ي اميرخاني پيدا بود . به قول يكي از بچه ها كنترات كار مي كرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حاليش نبود!!!

ادامه دارد

+ نوشته شده در شنبه 1386/01/25ساعت 6:9 توسط طلبه |

بسم رب الشهدا و الصديقين

خاطره اي كه از امروز نقل ميشود يه داستان واقعيه براي يكي از بچه محل هاي خودمون . اگه مي خواهید ببينيد كه در باغ شهادت باز ، باز است با ما همراه باشید .

... نفهميدم كي خوابم برد . اما در خواب همش كابوس مي ديدم ،‌.... ساعت ها همين طور به كندي مي گذشت كه ناگهان با  صداي وحشتناك در حجره ،‌ نيم متر از جا پريدم . قلبم با تمام سرعت مي زد.

يك نفر داشت در حجره را از جا مي كند . در را قفل كرده بودم ، اما او اصرار داشت كه در را باز كند . دستگيره در پشت سر هم بالا و پايين مي رفت . حجره تاريك تاريك بود . از  شدت ترس پاهايم سرد شده بود و توان بلند شدن نداشتم . آرام خم شدم و ساعت زنگي كوچكم را نگاه كردم ، ساعت چهار نصف شب بود ،‌ با ديدن ساعت ترسم دو چندان شد.
 
... مات و مبهوت به در اتاق نگاه مي كردمچراغهاي داخل حياط ، سايه ان شخص را روي در حجره انداخته بود ، قدر بسيار بلندي داشت ....
زبانم بند امده بود ،‌مي خواستم داد بكشم . اما نمي توانستم . خيره شده بودم به سايه ان مرد . دستگيره در به طور وحشتناكي بالا و پايين مي رفت . نزديك بود سكته كنم كه صدايي به گوشم خورد: ـ سيد ، سيد ! سيد بيداري؟ سيد ؟
با شنيدن اين جمله قلبم به كار افتاد ، نا خوداگاه گفتم :" كيه ؟ چي مي خواي نصفه شبي؟"
ـ منم بابا ،‌ امير خواني ! چرا جواب نمي دي ؟
ـ اميرخواني ؟ اميرخواني كيه ديگه ؟
ـ از طلبه هام ! بيا دم در با هم اشنا مي شيم !!!!
آرام بلند شدم ، اما هنوز شك داشتم . .... با چند تا صلوات در را باز كردم ! در زير نور تيره روشن تنها چراغ حياط ، فقط سفيدي دندانهايش بود كه به چشم مي خورد .!
ـ حالت چطوره رفيق ؟! مرد حسابي پس  چرا جواب نمي دي ؟ نيم ساعته صدات مي كنم ! و دوباره لبخند زد !
يكي دو بار تو مدرسه ديده بودمش اما .....
آن خنده ها مثل چند تا فحش درست و حسابي بود ، خون ، خونم را مي خورد . اخمهايم را در هم كشيدم و گفتم :
ـ امري دارين ؟
ـ نه بابا ! امر چيه عرضي داشتم كه .... حالا چرا انقدر ترسيدي ؟!!!!!!
ـ بالاخره نفرموديد ، كار داشتيد ؟
ـ ديشب اومدم دم حجرت نبودي . رفقا گفتند صداي خوبي داري و گه گداري مداحي مي كني . گفتم الان بيام با يه تير دو نشون زده باشم . هم براي نماز شب بيدارت كنم ،‌ هم اينكه بهت بگم بعد از نماز صبح زحمت دعاي ندبه رو بكشي . باشه ؟ًً!!!!!
وقتي اين حرفها را مي زد ، احساس مي كردم رگهاي گردنم داغ شده اند! دستهايم عرق كرده بودند ! بقدري عصباني شده بودم كه نگو و نپرس ! حرفهايش را قطع كردم و گفتم : " اولا تو نه شما ! ثانيا : خيلي ادم بي ادب و بي نظمي هستي كه اين موقع شب امدي و در حجره رو اينطوري مي زني ! مثل ادم بلد نيستي در بزني ؟!!!!!!!! ثالثا : صد سال هم من براي امثال شما نمي خوانم !
لبخند صورتش قطع نمي شد ! انگار نه انگار كه اين حرفها را بهش زده بودم ! لبخندش را بزرگتر كرد و خواست حرفي بزند كه از شدت عصبانيت در حجره را محكم به رويش بستم ! نزديك بود شيشه هاي در خرد شود ! خيلي از دستش ناراحت بودم . دوست داشتم يك كشيده محكم بزنم توي گوشش! اي بابا عجب طلبه هايي پيدا مي شن ! يارو نصفه شب امده در مي زنه و تازه نيشش هم نيم متر بازه ! داشتم اين ها را زير لب زمزمه مي كردم كه از پشت در صدا زد : سيد جون پس دعاي ندبه منتظرتم . راستي منو جزو او چهل نفر تو نماز شبت دعا كن !
با گفتن اين جمله ديگه از كوره در رفتم . به قول بچه ها رگ سيديم گل كرد ، ساعت كوچيكم رو به طرف در پرتاب كردم و بلندبلند گفتم : " برو ديگه اقا جون !‌ عجب بچه پررويي هستي ؟! مگه از مردم ازاري خوشت مي ياد ؟! اسمتم گذاشتي طلبه ، خجالتم خوب چيزيه !!!! "
مثل اينكه اين فقره اخري تأثير گذاشته بود ! صداي پاهايش مي آمد كه از پله ها پايين مي رفت ....
ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/01/11ساعت 4:16 توسط طلبه |