... بايد غسل مس ميت انجام مي دادم و دادم . وقتي به سيل جمعيت رسيدم كه چند نفر از رفقا جنازه قدرت را به ضريح حضرت معصومه (س) چسبانده بودند و بقيه هم در پايين جنازه سينه زني مي كردند . ذكر زيبايي فضاي حرم را پر كرده بود . دوستان از زبان امير خاني ذكر گرفته بودند و مي گفتند :« شكر خدا كه بر درت آمدم *** بهر رضاي مادرت آمدم »
جنازه را به جلوي حياط اصلي حرم منتقل كرديم ... آقاي بهجت وارد شدند ... چفيه اي را از روي قباي خود به كمر بسته بودند ... ايشان با هر زحمتي كه بود ، خود را به جلوي جنازه رساندند ... به محض اينكه نماز تمام شد غوغايي به پا شد ... سفر روحاني قدرت الله با ذكر لا اله الا الله از حرم مطهر آغاز شد . گروه اُركستي از سوي برادران سپاه جلوي جمعيت حركت مي كرد [1] و آواي غمناكي را مي نواخت . در پشت سر اين گروه خيل جمعيت بودند كه به همراه مداحي چند تا از رفقا سينه زنان قدرت الله را تا گلزار شهدا بدرقه مي كردند ...
همان اوايل گلزار در گوشه اي نشستم . نمي دانم چرا توان ديدن آن لحظه را نداشتم . سرم را ما بين دستهايم برده بودم ... كه با صداي محسن به خودم آمدم ...
ـ سيد خودتي ... پي چرا اينجا نشستي ؟ مگر قرار نيست بري داخل قبر و جنازه را توي قبر بگذاري ؟
ـ محسن جان حالم خوش نيست ... بقيه دوستان هم الحمدلله همه وارد هستند و اين كار را بهتر از من انجام مي دهند .
ـ باشه اصرار نمي كنم ...
با اصرار محسن مرا رها كرد و به خيل جمعيت پيوست ... بالاخره صداي سينه زني قطع شد . صداي آهسته مردي مي آمد كه شمرده شمرده تلقين ميت را مي خواند : اِسْمَعْ اِفْهَمْ يا قدرت الله ابن ...
فرياد بلند يا حسين (ع) بچه ها حكايت از اين مي كرد كه تلقين تمام شده و به گمانم آماده مي شدند تا سنگ لحد را بچينند .
هِي با خودم كلنجار مي رفتم كه بلند شوم و برم براي آخرين بار او را ببينم ، اما دلم رضا نمي داد. پاهايم قفل شده بود ...
به هر حال كار دفن تمام شده بود . دوستان نوك انگشتان خود را داخل خاك فرو مي بردند و فاتحه اي مي خواندند و سپس از كنار قبر به گوشه اي مي خزيدند . مردم غريبه هم كم كم از قبرستان خارج شدند ... اكنون اين خانمها بودند كه خود را روي قبر قدرت الله انداخته بودند و صداي ناله و فريادشان سكوت سنگين گلزار را شكسته بود .
در ميان ناله ها و فريادهاي خانمها ، كلمات خاصي حواسم را به خود جمع كرد . خانمي كه بالاي قبر نشسته بود مدام فرياد مي زد :« اي كاش نذر نكرده بودم . اي كاش نذر نكرده بودم . »
.... هشت سال از آن جريان گذشته بود و .....
من دستم را رها كردم اما او دست مرا رها نكرد . انگشتانش در سردخانه بيش از حد خشك شده بود لذا در يك آن مانند فنر به حالت بسته خود برگشت و با قدرت تمام دست مرا به طرف خود كشيد .
... او مانند كسي كه موقع سلام و عليك دست كسي را مي فشارد در يك آن دست من را كشيد و فشار داد ... همانطور كه ايستاده بودم يكدفعه زانوهايم سست شدند و محكم به زمين افتادم ... واقعاً فكر كردم دست مرا گرفته كه با خود ببرد ...
يكي از بچه ها سريع دويد به طرفم و كنارم نشست و گفت :« سيد جان ! چيزي شد؟ حالت بد شده ؟ »
با صداي او به خودم آمدم و آرام گفتم :« نه چيزي نشده ، فكر كنم ضعف كردم ... الآن خوب مي شم . »
اعضاي بدنم آنقدر بي حس شده بودند كه پس از چند لحظه كه به خودم آمدم و سرحال شدم ، ديدم هنوز دستم در دست قدرت الله است و من حتي هنگام ترس قدرت كشيدن دستم را هم نداشته ام . به سرعت دستم را از دستش خارج كردم ... به زور بلند شدم . وقتي نگاهم به صورتش افتاد ناخودآگاه گفتم :« خيلي آدم فلاني هستي ، اينجا هم شوخي رو وِل نمي كني ؟!!! »
... خلاصه غسل قدرت تمام شد ... هر كسي به نوعي خود را به جنازه نوراني او مي رساند و خود را تبرك مي كرد . غوغايي بود ...
شانه را گرفتم و موهاي خيس قدرت الله را به يك طرف شانه كردم . نور از تمام چهره او تلألو مي كرد . تك تك دوستان خم مي شدند و صورت او را براي بار آخر مي بوسيدند ... اما من ... دلم نمي آمد به چشمان بسته ي او نگاه كنم . چشمهايش رابستم و براي بار آخر گونه ورم كرده او را بوسيدم و بندهاي كفن را بستم ...
احساس مي كردم بايد دوباره او را ببينم . به همين خاطر بندهاي كفن را باز كردم و براي آخرين بار به صورت او نگاه كردم .
... وقتي براي بار آخر بند كفن را گشودم و با سختي به صورت او خيره خيره نگاه كردم ، ناگهان ديدم لبهاي خشك شده قدرت الله حركت كردند و خنديدند ... به طوري كه دندانهاي سفيد او از پس لبهاي كبودش نمايان شد ... انگار از من راضي شده بود .
به هر حال آن لبخند داروي شفابخشي بود براي قلب محزون من . در اين موقع يكي از دوستان خم شد و بندهاي كفن را از دستم گرفت و گفت :« سيد جان پاشو ، به خدا دير شده به مراسم نمي رسيم ها ... »
... اولين جايي كه جنازه را بردند ، روبروي حجره يازده يعني حجره قدرت الله بود . جنازه را براي لحظاتي در مقابل عبادتگاه او و به تعبير من ميخانه او بر زمين گذاشتند و سپس سفر عرفاني و اسماني او با ذكر يا حسين (ع) شروع شد ... او را به دور مدرسه چرخاندند ... جايي كه صبح ها قدرت الله با لباس بسيجي خود آنجا ورزش مي كرد و ذكر يا علي(ع) مي گفت ... تمام بچه هاي مدرسه ... قدرت الله را در اين مسير بدرقه كردند و ذكر يا علي (ع) مي گفتند .