₪ آبان 72 ؛ بچه زاهدان ؛ بلوچ ؛ حنفي مذهب ؛ 12ساله ؛ سعيد چنداني ...
آن موقع ها طبق رسمي كه در خانواده شان معمول بود ، زمستان درس مي خواند و تابستان در يك كارواش كار مي كرد . يك روز پايش ليز خورده بود و روي چاهي كه توي كارواش بود افتاده بود و لگن خاصره اش آسيب ديده بود . مدت ها درد مي كشيد ولي چيزي به كسي نمي گفت . تا اينكه درد امانش رو بريد و به خانواده گفت . وقتي پيش دكتر رفته بودند ، آن ها گفته بودند كه « دير آمديد .... »
₪ تعطيلات نوروز ، سعيد به شدت درد مي كشد ، توي بيمارستان خاتم هر كدام از پزشكان يه تشخيصي مي دهند تا اين كه مي گويند: بريد تهران!
مادر سعيد تصيمم مي گيره كه سعيد رو ببره امام رضا (ع) دخيل ببنده ، اما چون حالش خيلي خراب بوده آمبولانس مياد دم در خانه و با برانكارد اون را مي برن تهران . حتي فكر بردن به خارج از كشور رو هم مي كنند . اما دكترها مي گن :« سرطان است ، سرطان بدخيم ....»
₪ سعيد ، يك سال و هشت ماه بود كه به سرطان بدخيم استخوان مبتلا بود و همه دكترها جوابش كرده بودن . نمي توانست راه بره ، شكمش متورم و پر از غده شده بود ، گلويش گرفته بود و پاهايش هم كج شده بود .
₪ دكترها از سعيد نمونه برداري مي كنند . يك كيلو و نيم غده به اضافه غضروف پاي راستش . پاي راست سعيد كوتاه تر مي شه . اما مدتي بعد جاي غده پر مي شه ، چون سرطان غده زا بوده ...
دكتر ها مي گن:« سرطان تمام بدنش را مثل گل پيچك گرفته و نمي شه براش كاري كرد .»
₪ بعد از نمونه برداري ، سرطان ، مثانه و كليه و قلب و شكمش رو هم گرفت . ديگه حتي نمي توانست راه برود و درد امانش رو بريده بود . شيمي درماني هم فايده نداره ....
ديگه خواب شبها تمام شده .... سعيد شب و روز رو به گريه مي گذرونه.... هر چي بلده مي خونه ، اول به نام خدا درود مي فرسته و " الله اكبر " و " لا اله الا الله " مي گه ، بعد به نام حضرت رسول (ص) و بقيه انبياء الهي درود و صلوات مي فرسته....
₪ يك شب توي بيمارستان خيلي بي تابي و گريه مي كنه ، يكي از پرستارها مي گه :« به جمكران متوسل شو » سعيد به اتاق رئيس بيمارستان مي ره و مي گه :« اگر جمكران قرصه به من بديد ، اگه شربته به من بديد ، اگه پوشيدنيه اگه نوشيدنيه ، اين جمكران رو به من بديد .... »
₪ سعيد و مادرش با آمبولانس به جمكران اعزام مي شن .
₪ قم ، حرم حضرت معصومه (س) ، مادر سعيد مي گه : « بي بي جان ! سعيدم مريض است ؛ من مي رم شفاي سعيد جان را مي گيرم و مي آيم ..........»
₪ جمكران ، روبه روي مسجد ؛ مادر سعيد :« اي خدا ! شما را به دوستي اهل و اولاد محمد رسول الله (ص) من را رو سفيد كن و بچه ام را نجات بده . »
يك اتاق مي گيرن . شب برايشان غذاي تبركي مي اورند . سعيد سه ماه است كه نمي تواند چيزي بخورد . مادرش مي گويد :« سعيد جان! آقا ما رو دعوت كرده ، بيا يه كم از اين غذا بخور » و سه قاشق آب گوشت مثل بچه ها در دهانش مي ريزد و مي رود تا نماز بخواند .
شب شهادت خانم فاطمه زهرا(س)ست .....
ادامه دارد ....
... هشت سال از ان جريان گذشته بود و من پس از هشت سال ، بار ديگر به مدرسه حقاني برگشتم .... حقيقت اين بود كه وقتي هشت سال پيش آن اتفاق افتاد و قدرت الله از پيش ما رفت ، من ديگر طاقت ماندن در مدرسه حقاني را نداشتم ... به هر حال يكي دو ماه بعد از رفتن قدرت الله من هم ساك خود را جمع كردم و انتقالي گرفتم و به مدرسه ديگري رفتم .
حالا پس از گذشت سالها به من گفته بودند كه يك درس « سيوطي » براي بچه هاي پايه دوم مدرسه بگويم . وقتي اين خبر را شنيدم كه بايد به مدرسه حقاني بروم و آنجا درس بگويم ، آن هم براي بچه هاي سال دوم ، اولين چيزي كه فكر مرا به خود مشغول كرد ، ياد قدرت الله بود . چرا كه قدرت الله هم وقتي رفت طلبه سال دوم بود .
.... ما بين عكسهاي شهدا ، عكس قدرت الله مرا به خود جلب كرد . با ديدن اين تابلو ناخودآگاه ياد كلمات خاص آن خانمي افتادم كه مدام فرياد مي زد : « اي كاش نذر نكرده بودم ....»
.... بعدها عبدالله برادر قدرت ... مي گفت : قدرت الله وقتي خيلي كوچيك بوده مريضي سختي مي گيره كه هر چي دوا و دكتر مي كنند ، فايده نمي ده . كار به جايي مي رسه كه دكترها هم قطع اميد مي كنند و منتظر تقدير مي مانند . در اين بين پدر و مادر قدرت الله نيت مي كنند كه اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر مي كنند كه وقتي بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اينكه شهيد بشه ...
.... برادرش مي گفت ...قدرت اين موضوع رو فهميده بود لذا هر از چند گاهي پيش مادرش مي رفته و مي گفته كه مادر جان تو رو خدا دعا كن هر چه زودتر نذرت قبول بشه ....
....و آن روز نذر پدر و مادر قدرت الله محقق شده بود و به گفته حضرت اية بهجت قدرت الله شهيد شده بود .
.... آهسته كنار حوض نشستم ... ياد آن روز ماه رمضان افتادم .... ياد حرفهاي رد و بدل شده بين من و قدرت الله ... از روي سكّوي حوض بلند شدم و سريع نشستم و دنبال آن ضربدر قدرت الله گشتم .... دلم مي گفت خدا كنه كه به مرور زمان پاك شده باشه .... اما .... درست همان جا و درست با همان صلابت ، ضربدر قدرت الله خود نمايي مي كرد . يكه خوردم و ترس عجيبي تو دلم موج زد . خلاصه روزهاي آينده من بودم و ضربدر قدرت الله . هر وقت كه از در حياط مدرسه وارد مي شدم آن ضربدر كنار حوض ، مثل تيري به چشمم مي خورد و مرا به ياد قدرت الله مي انداخت ...و فاتحه اي برايش مي خواندم ....
₪ چند جمله از اميرخاني كه در دفتر خاطراتش با خط درشت نوشته بود :
◊ يا فاطِمَةُ فَبِعَلِّك َ ما بَرِحْت ُ مَنْ بابكْ
اي فاطمه جان به همسرت علي (ع) قسمت مي دهم كه من را از در خانه ات دور نكن....
◊ بِذِكْرِكِ يا سَيِدَتي عاشَ قَلْبي
بانوي من به ذكر تو قلب من مي تپد ....
و درباره ماجراي كوچه نوشته بود :
◊ زندگي آن است كز غم اين محنت عظمي بميرم ...
◊ عاشق اگر رنگي از معشوق خود نگيرد ، در عشق خود صادق نيست .
او هم مانند حضرت زهرا (س) در سن هجده سالگي با صورتي نيلي به سوي معبودش پرگشود ...
اللهم الرزقنا توفيق شهادة في سبيلك ...
آمين
ادامه ندارد .(يعني پايان)