تبليغاتX
...طلبگي

شب شهادت خانم فاطمه زهرا(س)ست . سعيد در يكي از اتاق هاي مسجد خوابيده . در عالم رويا و يا بين خواب و بيداري مي بيند كه در اتاق باز شد و يك خانم و آقا آمدند تو اتاق . فكر مي كند امدند براي عيادت ، اعتنايي نمي كند و چون حال حرف زدن ندارد پتو را روي صورتش مي كشد و رويش را بر مي گرداند .

آقا سلام كردند ، سعيد هم از روي اجبار جواب سلامشان را مي دهد . خانم شروع مي كنه با آن جوان و سعيد عربي صحبت كردن . درحالي كه سعيد اصلا عربي بلد نبود . آن جوان نسبت به آن بانو بسيار مؤدب و متواضع است . خانم خودشان را معرفي مي كنند :« من فاطمه زهرا(س) هستم و چون مادرت برايت دعا مي كند و مدت زيادي است كه گريه و التماس مي كند ، من واسطه شدم و سفارش تو را به فرزندم مهدي(عج) كردم ....»

صبح مادر سعيد به طرف اتاق مي رود و مي بيند كه سعيد بيرون خوابگاه ايستاده .

ـ سعيد جان ! چرا بدون عصا راه مي روي ؟

ـ من ديگه مي تونم با پاي خودم راه برم و ديگه احتياجي به عصا ندارم ؛ اصلا مگر من نيامدم اينجا كه بتونم بدون عصا راه برم ؟

و خوابش را براي مادر تعريف ميكند .

دكتر هاي بيمارستان آيت الله گلپايگاني ، بعد از آنكه پرونده سعيد را بررسي مي كنند ، مي گويند :« در عكس ها تغيير زيادي به وجود نيامده ، ولي در حال سعيد تغيير زيادي پيدا شده است . دانش پزشكي براي اين موضوع هيچ توجيهي ندارد . »

خانواده سعيد شيعه شدند .... و سعيد هم طلبه حوزه علميه شد . سعيد نامه اي به حجت الاسلام و المسلمين سيد جعفر مير عظيمي ( مدرس و محقق حوزه علميه ) مي نويسد و مي گويد :« آقا به من فرموده كه شما عمر زيادي نخواهيد داشت و در همين جواني به شهادت مي رسيد و در حرم امام رضا (ع) دفن خواهيد شد .....»

 .... سه سال بعد ، وهابي هاي ملعون سعيد را با يك نوشيدني مسموم مي كنند .... وقتي مسموم شده بود ، پزشكان مي گويند بايد اعزامش كنيد به تهران ، اما سعيد مي گه :« منو ببريد مشهد .... »

سعيد به دست مولايش شفا گرفت و در همان آغازين روزهاي جواني فداي مولايش شد ....  
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18ساعت 6:1 توسط طلبه |