تبليغاتX
...طلبگي

سال اولي بود . با اساتيد و چند تا از هم مباحثه اي هاش مشرف شدن مشهد . پابوس امام رضا (ع).

هر بار كه حرم مي رفتند مي خواست بره هم از نزديك زيارت كنه و هم نامه اي رو كه بهش داده بودند بياندازه داخل ضريح ، اما نمي شد . ازدحام جمعيت و فشارها باعث مي شد كه برگرده و يه گوشه اي غريبانه نماز زيارت بخونه و از حرم بره .

اخر سر دلش رو زد به دريا و گفت هر طور كه شده بايد اين نامه رو بندازم  داخل ضريح .

خودش رو سپرد دست امواج متلاطم انسانی! که حول ضریح در حال چرخش بودن. حدودا دوتا ردیف ادم مانده بود که دستش به ضریح برسه و نامه رو داخل ضریح بیاندازه که احساس کرد دنده های قفسه سینه اش از دو طرف دارن می رن توی هم ! نفسش بند آمده بود خودش هم روی هوا مانده بود . پاهاش به زمین نمی رسید . به ضریح نگاه کرد . از تاریکی داخل ضریح نور بیرون می پاشید . با حالت تضرع گفت :« امام رضا(ع) ! غلط کردم . غلط کردم !!!

هنوز روی هوا بود که یه نفر از جلو دستش رو دارز کرد و نامه رو از دست او گرفت و انداخت داخل ضریح ! چند ثانیه بعد هم از بین امواج خروشان پرت شد بیرون !!!

خودش رو جمع و جور کرد و برگشت پیش اساتید و دوستانش توی ایوان طلا. هنوز دعای توسل شروع نشده بود . توی ذهنش مدام نکاتی رو که اساتید اخلاق قبل سفر متذکر شده بودن رو مرور می کرد .

با احترام وارد بشین ...

اذن دخول بخونید ...

صداتون رو کنار ضریح بلند نکنید ....

اصل این نیست که دستتون به ضریح برسه ...

اصل معرفته ...

استاد تاریخ ازش پرسید : بالاخره نامه ات رو انداختی داخل ضریح؟

نه استاد ! انقدر فشار جمعیت زیاد بود که نتونستم .

مکثی کرد و ادامه داد : واقعا امام رضا (ع) بین این همه زائر غریبه !!!!

استاد نگاهی بهش کرد و در یک حرکت او رو به آغوش کشید و پیشانیش رو بوسید و گفت : قربون این همه معرفتت برم !!!!

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/02ساعت 2:56 توسط طلبه |