تبليغاتX
...طلبگي

بسم الله الشهدا و صدیقین

₪ تمام قد ایستادم روی انگشت های پام و لامپ را چرخاندم . تاریکی پرده انداخت تو چادر. چشم چشم را نمی دید . بچه ها به سجده افتادند ، با همان لباس غواصی ، و همصدای عبادی نیا شدند که پرسوز می خواند :« بریز آب روان اسما ، ولی آهسته آهسته .»

همه تو حال خودمان بودیم ، پیشانی روی خاک ، که در یک آن شنیدیم عبادی نیا بی بی را از عمق جانش صدا زد و بدون این که دعا کند ، سر از سجده برداشت و با همان هقهقه های گریه بلند شد و از چادر زد بیرون .

بلند  شدم . طاقت نیاوردم ندانم چی شده . قدم به قدمش ، زیر نور کمرنگ مهتاب ، از لابه لای چولان ها دنباش می رفتم ، آمدم که صداش کنم : نادر! وایسا کارت دارم من .. ولی نتوانستم .

تندتر قدم برداشتم . رفت رسید کنار کنده نخلی و زانو زد . عمامه اش را از سرش برداشت و انداخت روی رمل و پیشانی گذاشت روی خاک .

دلهره داشتم . نمی دانستم چی کار کنم. اصلا نمی دانستم آن جا چی کار می کنم . و الآن چی باید به او بگویم . اصلاً حرف نمی توانستم بزنم . رفتم جلو . دست روی شانه اش گذاشتم و محکم فشردم تا بفهمد من کنارشم و می فهمم چی گفته و می فهمم چی می کشد . سر بلند کرد و نگاه پرسانش تبدیل به نگاه متعجب شد و با گوشه آستینش اشکش را پاک کرد .

می خواستم بگویم : من محرمم ، یعنی می دانم چی تو دلت می گذرد . بگو! بگو و سبک شو ! بگو چی دیدی ، چی شنیدی ، که آن طور فریاد کشیدی ، آن طور بلند شدی دویدی ، این طور سر روی خاک گذاشته ای و گریه می کنی !

انگار شنیده باشد چه فکری کرده ام ، سر نفی تکان می داد و حتی گمانم شنیدم که گفت : نه .

فقط گفتم : تا عملیات فقط چهل روز دیگر مانده . یعنی یک اربعین ... نکند همین عددهاست که ...

که باز هق زد و سر تکان داد و سر به سجده گذاشت .

گفتم : نمی خواستم این را بگویم ، نادر . ولی روضه های امشبت با شب های پیش خیلی فرق داشت . چی تو دلت گذشته مرد ؟ بگو به من ! غریبه نیستم ... یعنی سعی می کنم نباشم.

بلند شد ، چشم تو چشم ، سر تکان داد و لب گزید و حالا واضح شنیدم که گفت : نه .

و راه افتاد ، سریع و با گام های بلند .

گفتم : نادر !

ایستاد و گفت : ... امتحان سختی داریم . خیلی سخت . فقط این را می توانم بگویم.

و رفت نشست داخل بلم و پارو زد و من آن قدر نگاهش کردم تا سیاهی شب بلعیدش.

هنوز از چادرمان صدای ناله بچه های می آمد ، بدون این که نادر براشان چیزی خوانده باشد ....

₪همه چیز رنگ و بویی از آب داشت ، آب اروند ، چولان های خیس و نیم سوخته کنار آب و اشک هایی که از چشم ها روان بود . نادر هم حتی داشت از مشک عباس می خواند و آب فرات و آن دست بریده .

₪ بوی عملیات می امد .....

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09ساعت 11:52 توسط طلبه |