تبليغاتX
...طلبگي

بسم الله الرحمن الرحیم

آسمان شب مثل روز روشن شد . اولین بار بود که هواپیماهای عراقی داشتند منور خوشه ای می ریختند روی سرمان. چتری از منورهای زرد و سفید مانده بود روی سرمان. علی آقا هنوز خیره بود به منورها و ریش زرد و بلندش را با انگشت هاش شانه می زد . تسبیح دانه درشتش را چرخاند و گفت:نچ.

بی تاب گفتم : چی شده ، علی آقا؟ چرا دل نگرانی ؟

گفت : ببین !

منورها را نشان داد . گفت : خودت نمی توانی حدس بزنی ؟

می توانستم ، اما دلم نمی خواست فکرش را بکنم.

علی آقا گفت : بچه ها شنود کرده اند .

گفتم ، با این که دلم نمی خواست : فهمیده اند ؟

گفت: کار هم از کار گذشته . لشکر نجف و المهدی زده اند به آب .

لبش را دندان گرفت و گفت : با این منورها دارند سفره را می چینند برای مهمانی شان.

گفتم : یعنی ما هم ....

گفت : نمی شود تنهاشان گذاشت . باید طبق برنامه پیش برویم . و گرنه قتل عامی می شود که ...

که حرفش را خورد و گفت : شما راه خودتان را بروید . خدا را هم ...

صداش در صدای توپ و خمپاره ها گم شد و بعد سعی کرد بلندتر حرف بزند . گفت : یک کشتی سوخته نزدیک ساحل عراقی ها به گل نشسته . سعی کنید از آن به جای شاخص استفاده کنید و خودتان را برسانید به ساحل.

دست روی شانه ام گذاشت و گفت : اگر شما نزنید به خط ، غواص های لشکر نجف و المهدی ، قتل عام می شوند .

 

... اروند دیوانه شده بود ... اب موج می زد . صدای یا زهرای(س) بچه ها همه جا بیچیده بود . اب جسد امیر را برد ، و قبل از ان گلوله توپ تکه های بدن قدرت الله را بر دامن اروند پاشید ...

 

علمیات تمام شده بود ، اما قبل از آن ، شکست خورده بود ، و قبل از آن ، لو رفته بود....

 

می کشیدندم روی خاک ، روی پیکر بچه ها ، روی جنازه عراقی ها ، ولی می بردندم . جنازه های خودشان بیشتر بود و شاید به خاطر همین بود که پرتم کردند و انداختنم کنار دو جنازه ، که پتویی خاکی و خونین انداخته بودند روی صورتشان و من از لباس شان فهمیدم غواص اند و حتم از نیروهای خودم .

افسر عراقی چند بار وسوسه شد دست طرف کلتش ببرد و من دیگر برام مهم نبود . پیچیدم به خودم و با دو غلت رفتم رسیدم به پتو و تا آمدم برش دارم ، افسر پیشدستی کرد و برش داشت و من ، چه بگویم ؟ بگویم دلم شکست که دیدم نادر و مجید دارز کشیده اند کنار هم و چشم های نادر هنوز باز بود و من به خودم می گفتم : چرا؟ چرا آخر ؟ چرا زودتر از من ...

بلند نگفتم . حسرت آه را به دل افسر گذاشتم . انگشت روی چشم های نادر گذاشتم و بستم شان و صورتش را هم مسح کردم و کشیدم به صورت خودم و نتوانستم نگویم : چرا تنها ؟ چرا بی ما ؟...

ادامه ندارد ... یعنی پایان ، یعنی خداحافظ نادر...*


* برگرفته از کتاب (غواص ها بوی نعنا می دهند) با اندکی تصرف و مقدار زیادی تلخیص...

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 8:16 توسط طلبه |