تبليغاتX
...طلبگي

بسم الله الرحمن الرحیم

  آخرین بار بود . آخرین باری که می خواست اعزام بشه .

رفتم جلو . مثل همیشه خواستم گلویش را ببوسم .

اما نگذاشت ، به پیشانی اش اشاره کرد و گفت :« اینجا رو ببوس ، اینجا تیر می خوره ...»

 

جنازه را که اوردند ، رفتم جلو .

در تابوت رو باز کردند . نگاهش کردم .

تمام بدنش سوخته بود ... شک کردم ، با خودم گفتم شاید این یوسف نباشه ... اما یکباره یاد لحظه خداحافظی آخر افتادم .

همان جایی رو که گفته بود ببوسم رو نگاه کردم و دست کشیدم . درست همان جا تیر خورده بود ... وسط پیشانیش...

 

طلبه شهید یوسف رائیجی

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11ساعت 0:2 توسط طلبه |

 دیدم موهایش بلند شده . خواستم چیزی به او بگویم ، اما ، اما نگفتم ....

بالاخره یک روز همین طوری بهش گفتم :« سعید آقا موهات بلنده »

نگاهم کرد ، لبخندی زد و رفت . فردای آن روز که دیدمش ، متحیر ماندم ، مات شدم ، خجالت کشیدم ، موهاش را از ته ماشین کرده بود ....

من ، من فقط یک سرایدار حوزه بودم ، اما اون طلبه به خاطر حرف من ...


طلبه شهید سعید رفیعی دَمَنه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/08ساعت 11:28 توسط طلبه |