بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه بتوانم با زبان بیان کنم ...
سومین بار بود که امده بود جبهه ، به عنوان روحانی گردان ... جلوی من راه می رفت . ایستادم و با دست به پشتش زدم . ایستاد و نگاهم کرد . لبخند زیبایی زد . با هم دست دادیم .

هنوز دستش در دستم بود که خمپاره ای به سمت چپمان خورد ... دستش از دستم رها شد ... دیدم روی زمین افتاده و از پیشانیش خون می اید ... دست و پایم را گم کردم ... حالت جنون به من دست داد وقتی که دیدم از گلویش خون فواره می زند ... انگار از صورتش نور به اطراف می پاشید ... لبهایش ذکر می گفت ...
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه ... .
... در وصیت نامه اش نوشت : «برادرم حیدر ! در حالی شهید می شوم که به پاکی تو غبطه می خورم . تو کسی بودی که من در سراسر عمر ، دوست داشتم از اخلاص و پاکی ات تقلید کنم. در شهادتم چگونگی شهادت یاران حسین (ع) و رنج و صبر آنان را شرح ده!»غافل از اینکه حیدر ، تنها برادرش ، بیست روز پیش از او به اسمان پر کشیده بود و حمید اطلاع نداشت ... .