بسم الله الرحمن الرحیم
محسن ادم خاصی بود ، با همه فرق می کرد . شاید هیچ کس به پای او نرسد ، هر چند که خودش می گفت : دادش عباس واسطه کمالاتی است که به من عطا می شود .
محسن دو سال اخر عمرش را هر شب تا صبح بیدار بود و عبادت می کرد . برای همین هم بود که وقتی حکایت سید رضی را که یک سال تمام برای درک شب قدر احیا گرفته بود رو شنید ، اصلا تعجب نکرد .
محسن چیز دیگری بود ، آدم خاصی بود .

پی نوشت ......................................................................
من می گویم طلاب شهید چیز دیگری بودند شما باور نکنید ....
این ها را نوشتم شاید روز قیامت ... .
یاعلی.
می خواستم از زیر قران ردش کنم . دستش را انداخت دور گردنم . توی گوشم گفت خداحافظ ... بوسیدم و توی گوشش زمزمه کردم به امید دیدار ... شانه هایش تکان می خورد و اشکهایش می ریخت روی شانه هایم ... .
به او گفتم :«مادر چرا گریه می کنی؟ می خواهی بروی بجنگی! مرد جنگ که گریه نمی کند . برو مادر! برو خدا به همراهت!»
پینوشت...............................................
توی وصیت نامه اش نوشته بود :«مادرم خیال نکنی که من رفته ام و دیگر وجود ندارم . نه این طور نیست . به خدا قسم از آن لحظه ای که در دنیا بودیم جایمان بهتر و زیباتر است !»