بسم الله الرحمن الرحيم
دي ماه ِ سال ِشصت و پنج بود . تازه در منطقه عملياتي شلمچه مستقر شده و منتظر علميات بوديم . محمد را ديدم كه دارد توي محوطه قدم مي زند . چهره اش خيلي سفيد شده بود . خيلي خيلي سفيد . تعجب كردم . پيش خودم گفتم اين بچه كه چند ساعت قبل حسابي سياه و كثيف بود . اينجا چطوري حمام گرفته ؟
رفتم جلو و گفتم :" محمد اين جا كه حمام نيست . چه جوري رفتي حمام؟"
فكر كرد شوخي مي كنم ، گفت :"بشين بابا ! حمام كجا بود ؛ حمام نرفتم ."
گفتم :" جدي مي گم ، حمام از كجا آوردي ؟ تو كه چند ساعت قبل كلي سياه و كثيف بودي؟"
بعد از شنيدن خبر شهادتش تازه فهميدم كه چرا اينقدر سفيد شده بود ... .
پينوشت-----------------------------------------------------------
محمد آنقدر از حضور در جبهه شادمان بود كه براي پدر و مادرش نوشت :"از شما سپاسگذارم كه در رفتن من به جبهه به من كمك كرديد."
محمد فقط هجده سالش بود ... آهاي هجده ساله ها !
بسم الله الرحمن الرحيم
مراسم تشييع جنازه احمد بود .
تعداد زيادي از طلاب و مدرسين حوزه علميه هم در اين مراسم شركت كرده بودند .
از اقاي مجتهدي خواستيم تا نماز احمد را بخواند .
ولي ايشان قبول نكردند و گفتند :
" شهادت احمد به قدري در من اثر كرده كه حال طبيعي ندارم! "
پينوشت-----------------------------------------------------------
در وصيت نامه اش نوشته بود : " ما اصلاً مال اين خاك نيستيم . ما در اينجا غريبيم . ما در اينجا اسيريم . ما در اينجا زنداني هستيم . در زندان انسان به چه فكري مي افتد ؟ آيا به اين فكر است كه خود را نجات بدهد و از اين زندان فرار كند و يا با ديگران شروع به دعوا كردن و اختلاف كند و به وسايل اين زندان دل ببندد؟"
و نوشته بود :" اين مكتب آنقدر پر ارزش است كه همه اگر فداي آن بشويم ، جا دارد ."
شهيد احمد مفيد