بسم الله الرحمن الرحیم
داوود روز نیمه شعبان به لباس روحانیت ملبس شد. آن سال نیمه شعبان، روزه سیزده فروردین بود. وقتی آمد خانه، بهش گفتم:«مادر چرا روز سیزده به در؟ می گذاشتی یک روز دیگر!»
لبخندی زد و گفت :«مادر جان این روز، روز عدالت است. روز نیمه شعبان است و متعلق به امام زمان!»
بسم الله الرحمن الرحیم
از این که می دیدم درسش را رها کرده و آمده جبهه تاسف می خوردم .با آن هوش سرشاری که داشت می توانست مدارج علمی را در مدت کوتاهی طی کند ، اما ... . چند باری نصیحتش کردم که سراغ درسش برود . به خیال خودم می گفتم :"حیف داداش حسن است که درس نخواند! حیف هوش و استعداد حسن است"
آن روز در پادگان دوکوهه اخرین باری بود که نصیحتش کردم! وقتی دوباره گفتم که برود سراغ درسش و قدر استعدادش را بداند ، عصبانی شد و گفت :" داداش! تو که در شهر زندگی مرا دیده ای. من به خاطر معشوقم چهل روز بدون سحری روزه گرفتم و قبل از افطار پای برهنه از حوزه المهدی مشهد تا حرم پیاده رفتم و از امام رضا (ع) شهادت خواستم . آن قدر این جا می مانم تا مزدم را بگیرم !"
حسن سرانجام در بیست و هفتم بهمن شصت و چهار در عملیات والفجر هشت در فاو مزدش را گرفت....
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :"پدر عزیز و مادر گرامی هدفم از آمدن به مشهد برای درس خواندن نبود. آمدم تا یک پیش مقدمه ای برای شهادت آماده کنم و چون خیلی کثرت گناه کمرم را خم کرده است از خدا می خواهم که هنگام شهادت با سخت ترین وضع جانم را از جسم ناسوتیم جدا کند که دیگر طاقت فراق از معبود را ندارم و نمی توانم بیشتر از این از او دور باشم."
خدا می داند چه استعداد های درخشانی چون حسن برای حفظ این آب و خاک به خاک افتادند...
آن قدر برای شهادت نذرهای سخت کرد و به جا آورد تا خدا حقیقتاً مزدش را داد... .
دوری از معشوق ما را هم آزار می دهد که برای وصالش ...
شهید حسن سربندی فراهانی
بسم الله الرحمن الرحیم
به خاطر جراحاتی که در عملیات برداشته بود مدتی در بیمارستان بستری بود ... هر بار که دکترش برای معاینه بالای سرش می آمد با اصرار می خواست که او را مرخص کنند ولی دکتر اجازه نمی داد...
کادر بیمارستان این سماجت او را گذاشته بودند به حساب بدقلی و دلتنگی اش برای خانواده!
بالاخره یک روز که دکترش وارد اتاقش شد دوباره شروع به اصرار کرد ، این بار هم دکتر قبول نکرد ... اما سعید کوتاه نیامد و با التماس به دکتر گفت :" آخه آقای دکتر اگه من مرخص بشم لااقل یک تخت خالی می شه و می تونید یک مجروح دیگه رو بستری کنید! مسلماً او از من سزاوارتره! "
دکتر با شنیدن این حرفها شگفت زده مانده بود... .
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :" هیچ کس با چند ماه و چند سال جبهه بودن نمی تواند از خود رفع تکلیف کند ."
یعنی همیشه باید در میدان جهاد باشی ، یعنی همیشه رزمنده بودن ، یعنی ... .
شهید سعید رجبی فاضل
بسم الله الرحمن الرحیم
شب قبل از عملیات بود ... صورت معصوم محمد جور دیگری شده بود ... راستش درخشش فوقعاده ای داشت ... این را نه تنها من، بلکه همه فهمیده بودند...
به او گفتیم : محمد چرا صورتت این جوری شده ؟
لبخندی زد و گفت : "من که عاشق خدا بودم ، شاید خدا هم این دفعه عاشق من شده و مرا به نزد خود می برد! "
راست می گفت انگار ... انگار که نه حتما! چون بعد از ظهر روز بیست و یکم بهمن شصت و چهار ، جزیره ام الرصاص سکوی پروازش شد...
پینوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد به دوستانش گفته بود :" خوشا به حال رزمنده شهیدی که پیکر پاکش تکه تکه شود و امام زمان تکه های بدنش را جمع کند و بر آن نماز گذارد و دفن کند... ."
گویا محمد به این آرزویش رسید ، چون پیکرش در همان جزیره برای همیشه مفقود ماند ...
شاید امام زمان تکه های بدن او را ... .
شهید محمد شریفی
بسم الله الرحمن الرحیم
مدیر مدرسه شان
می گفت : بعد از شهادت حسن مدتی بود که در صبحگاه مدرسه رسم شده بود یادی از شهدای
طلبه مان می کردیم . هر روز صبح اسم یکی از شهدا را می بردیم و بچه ها هم یا الله
می گفتند .
مدتی گذشت و
این رسم ترک شد ... یک شب شهید صرفی را در خواب دیدم . گله کرد و گفت : «اسم ما را
می خواندید و بچه ها یک یا الله می گفتند . دیگر همین را هم ترک کردید!!!»
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در وصیت نامه اش نوشته بود :« و در آخر بگویم ای ادامه دهندگان راه شهدا، هنگامی که
بر سر جنازه ام آمدید اگر دهانم باز بود ، نبندید تا ندای الله اکبرم کاخ ستمگران
را متزلزل سازد و اگر مشتهایم باز بود ببندید تا با مشتهای گره کرده ام کاخ
مستکبران را فروزیزم....»
سکوی پرواز : شلمچه بیست و دوم دی شصت و پنج
شهید حسن صرفی
سری قبل که می خواست برود ، وصیت کرده بود که :«اگر جنازه ام چند روز روی خاک و زیر آفتاب نماند و به دست شما رسید ، جنازه ام را چهارده روز روی پشت بام بگذارید و بعد دفن کنید . می خواهم پیکرم چون مولایم حسین علیه السلام زیر آفتاب باشد.»
صبح روز آخر بود ، داشت وداع می کرد برای آخرین بار... از زیر قرآن ردش کردم ، قرآن را بوسید و باز کرد. سوره یوسف آمد. خیلی خوشحال شد. گفت :«جانمی جان! مادر یوسف گم شده داری ! هجران یوسف چهارده سال است...»
انگار ، انگار که نه حتماً ، خدا دعایش را مستجاب کرده بود ... چون پیکرش به جای اینکه چهارده روز زیر آفتاب یا پشت بام بماند ، چهارده سال بعد به خانه برگشت .
پینوشتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- این روزها هم پیکر مولایمان حسین (ع) زیر آفتاب کربلا مانده ... و امروز بنی اسد خواهند آمد تا...
۲- به این می گویند مجنون الحسین ...
۳- توی یکی از دست نوشته هایش نوشته بود :« هیهات منا الذله . ما را تکه تکه کنید . بدنهای ما را زیر تانکهای خود له کنید . با وسائل قتاله خود ، ما را پودر کنید ، امّا ما دست از حسین برنداشته از آقایمان حمایت خواهیم کرد و طومار شما را در هم خواهیم پیچید.»
شهید غلام عباس محمّدی
بسم الله الرحمن الرحيم
روز نوزدهم بهمن ماه بود . بهمن سال شصت و يك . عمليات والفجر 1 . با سيد محمود نشسته بوديم توي سنگر .
يكدفعه سيد بدون مقدمه گفت :" من امروز شهيد مي شم !" قبل از اينكه جمله اش تمام شود ، يك تركش آمد خورد بهش ! چهارشاخ مانده بودم و با دهان باز نگاهش مي كردم . همه چيز سريع اتفاق افتاد .
هليكوپتر آمد و او را به عقب منتقل كرديم . توي هليكوپتر ، روي برانكارد دراز كشيده بود . ديدم مثل كسي كه مي خواهد به فرد مهمي احترام كند ، بلند شد و دستش را روي سينه اش گذاشت و گفت :"آقا سلام عليكم" اين اتفاق سه بار افتاد ... سه بار سلام كرد ... به كي ؟ نمي دانم .
همان روز شهيد شد ... .
پينوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فعلا ندارد !
بسم الله الرحمن الرحيم
دي ماه ِ سال ِشصت و پنج بود . تازه در منطقه عملياتي شلمچه مستقر شده و منتظر علميات بوديم . محمد را ديدم كه دارد توي محوطه قدم مي زند . چهره اش خيلي سفيد شده بود . خيلي خيلي سفيد . تعجب كردم . پيش خودم گفتم اين بچه كه چند ساعت قبل حسابي سياه و كثيف بود . اينجا چطوري حمام گرفته ؟
رفتم جلو و گفتم :" محمد اين جا كه حمام نيست . چه جوري رفتي حمام؟"
فكر كرد شوخي مي كنم ، گفت :"بشين بابا ! حمام كجا بود ؛ حمام نرفتم ."
گفتم :" جدي مي گم ، حمام از كجا آوردي ؟ تو كه چند ساعت قبل كلي سياه و كثيف بودي؟"
بعد از شنيدن خبر شهادتش تازه فهميدم كه چرا اينقدر سفيد شده بود ... .
پينوشت-----------------------------------------------------------
محمد آنقدر از حضور در جبهه شادمان بود كه براي پدر و مادرش نوشت :"از شما سپاسگذارم كه در رفتن من به جبهه به من كمك كرديد."
محمد فقط هجده سالش بود ... آهاي هجده ساله ها !
بسم الله الرحمن الرحيم
مراسم تشييع جنازه احمد بود .
تعداد زيادي از طلاب و مدرسين حوزه علميه هم در اين مراسم شركت كرده بودند .
از اقاي مجتهدي خواستيم تا نماز احمد را بخواند .
ولي ايشان قبول نكردند و گفتند :
" شهادت احمد به قدري در من اثر كرده كه حال طبيعي ندارم! "
پينوشت-----------------------------------------------------------
در وصيت نامه اش نوشته بود : " ما اصلاً مال اين خاك نيستيم . ما در اينجا غريبيم . ما در اينجا اسيريم . ما در اينجا زنداني هستيم . در زندان انسان به چه فكري مي افتد ؟ آيا به اين فكر است كه خود را نجات بدهد و از اين زندان فرار كند و يا با ديگران شروع به دعوا كردن و اختلاف كند و به وسايل اين زندان دل ببندد؟"
و نوشته بود :" اين مكتب آنقدر پر ارزش است كه همه اگر فداي آن بشويم ، جا دارد ."
شهيد احمد مفيد
بسم الله الرحمن الرحيم
لحظه شهادت ش را هيچ كس نديد . فقط دوستانش گفتند :
نيمه هاي شب بود . حدود ساعت دوازده . فرمان حركت رسيده بود و پياده به سمت كوشك مي رفتيم . حدودا سي و پنج نفر بوديم . تاريكي هوا باعث شده كه عده اي بچه ها روي مين بروند و زخمي يا شهيد بشوند . همين مساله هم باعث شد كه دشمن متوجه حضور ما شود و از دو طرف مورد حمله قرار گرفتيم . درگيري حدود ساعت پنج صبح شروع شد تا ساعت هفت . همايون آرپي جي مي زد . بار آخر كه مي خواست نشانه بگيرد تركش به سينه و شكمش خورد و افتاد روي زمين . همان موقع هم دستور عقب نشيني صادر شد . مجبور شديم بچه ها رو بگذاريم و به عقب برگرديم .
آخرين نفري كه از منطقه خارج شده بود ، مي گفت : "ديدم همايون با همان وضع زخمي گوشه اي نشسته و دارد با صداي زيبايي قرآن مي خواند! "

پينوشت-----------------------------------------------------------
1- همايون وصيت نامه اش را اين طور آغاز كرده :" با نام الله مي نويسم . نامي كه روان مرا آرام مي بخشد . با يادش سكوني در دلم احساس مي كنم . دوست دارم او را . خدايا تو هم مرا دوست بدار !"
۲- در يكي از نامه هايش نوشته بود :« هر وقت چهره يك شهيد را مي بينم مي گويم خوشا به حالت اي شهيد ! زيرا كه لياقت داشتي و به اين مقام عظمي رسيدي.»
۳- ما ، يعني من چه بگويم ... ؟
شهيد همايون معدني
بسم الله الرحمن الرحیم
محسن ادم خاصی بود ، با همه فرق می کرد . شاید هیچ کس به پای او نرسد ، هر چند که خودش می گفت : دادش عباس واسطه کمالاتی است که به من عطا می شود .
محسن دو سال اخر عمرش را هر شب تا صبح بیدار بود و عبادت می کرد . برای همین هم بود که وقتی حکایت سید رضی را که یک سال تمام برای درک شب قدر احیا گرفته بود رو شنید ، اصلا تعجب نکرد .
محسن چیز دیگری بود ، آدم خاصی بود .

پی نوشت ......................................................................
من می گویم طلاب شهید چیز دیگری بودند شما باور نکنید ....
این ها را نوشتم شاید روز قیامت ... .
یاعلی.
می خواستم از زیر قران ردش کنم . دستش را انداخت دور گردنم . توی گوشم گفت خداحافظ ... بوسیدم و توی گوشش زمزمه کردم به امید دیدار ... شانه هایش تکان می خورد و اشکهایش می ریخت روی شانه هایم ... .
به او گفتم :«مادر چرا گریه می کنی؟ می خواهی بروی بجنگی! مرد جنگ که گریه نمی کند . برو مادر! برو خدا به همراهت!»
پینوشت...............................................
توی وصیت نامه اش نوشته بود :«مادرم خیال نکنی که من رفته ام و دیگر وجود ندارم . نه این طور نیست . به خدا قسم از آن لحظه ای که در دنیا بودیم جایمان بهتر و زیباتر است !»
بسم الله الرحمن الرحیم
شب بعد از عملیات بود . داشتم گشت می زدم . منطقه هنوز امن نشده بود .
احساس کردم از عمق تاریکی و سکوت منطقه یک صدایی می آید . گوش تیز کردم ، دیدم صدای قرآن می آید . یک نفر داشت با صدای زیبا قرآن می خواند. خیلی تعجب کردم .
دنبال صدا گشتم . بالاخره پیدایش کردم. داشتم شاخ در می آوردم ...
دیدم حسین بالای سر چند تا جنازه عراقی نشسته و داره براشون قرآن می خونه! دهانم از تعجب باز مانده بود ...

پی نوشت.................................................
* قرار بود خاطره ای با عنوان مهمانی خدا اینجا نقل بشه . ولی هر چه گشتم پیدایش نکردم .
** خب تقصیر این فایر فاکس است. نمی دانم چرا توی ادیتور بلگفایش کپی پیست کار نمی کند که خاطرات من نفله می شود .
*** احتیاجی نیست بگویم . می دانم که این ایام دعایم می کنی ؟ درسته ؟
یاعلی.
بسم الله الرحمن الرحیم
یک شب دیگر فرا رسیده بود و ما خودمان را برای نگهبانی آماده می کردیم . معمولاً وقتی نزدیک غروب می شد بچه ها تمام کارها را جمع و جور می کردند و آماده می شدند برای نگهبانی . توی شب هم کسی حق رفت و آمد نداشت . آخه منطقه خیلی خطرناک بود . هر لحظه امکان داشت کوموله ها حمله کنند .
از قضا اون شب نوبت نگهبانی من از ساعت یازده شب تا دو نصفه شب بود . یعنی اوج خطر و اضطراب . برای همین هم سریع رفتم توی سنگر جمع و جور خودم تا استراحت کنم . سنگرها رو خودمون درست کرده بودیم . انفرادی بود و خیلی هم تنگ .
بگذریم . گیج خواب بودم . آماده شدم که چند ساعتی رو تا یازده شب راحت بخوابم . ولی انگار پشه ها تازه بیدار شده بودند . من نمی دونم توی اون تاریکی چه جوری منو می دیدند . انگار به جای نیش بهشون سوزن وصل کرده بودند . خلاصه شانس آوردم که کمی از کِرمِ سنگر که برای همین موجودات اختراع شده همراهم بود ! کرم رو مالیدم به تنم که صدای خمپاره اندازهای دشمن بلند شد . اصلاً رسمشون بود وقتی خودشون می خوابیدن خمپاره اندازها و دوشکاهاشون رو روشن می کردن . انگار توی سکوت و آرامش خوابشون نمی برد .
چشمامو نمی تونستم باز نگه دارم ولی خب صداها نمی ذاشت که بسته هم بمونن. من نمی دونم اینا اگه به ما رحم نمی کنن خیالی نیست ولی آخه خودشون هم باید بتونن بخوابن!
خلاصه نمی دونم چقدر طول کشید تا کم کم خمپاره اندازها و دوشکاها هم خوابشون گرفت ...!
صداها که پایین افتاد پشه ها هم منو ول کرده بودند . تازه نفس راحتی کشیدم و داشتم پتو رو می انداختم روی خودم که یکی گفت :"برادر رجبی ! برادر رجبی ! بلند شو ! ساعت یازده است !"
*****************************************
دست نوشته ای بود از شهید اصغر رجبی.
قلم این شهید اینقدر زیبا و شیوا بود که در متن اصلی دخل و تصرفی نکردم.
دیروز چون کپی پیست کار نمی کرد ، این پست توی ورد ماند که ماند .
یاعلی.
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه بتوانم با زبان بیان کنم ...
سومین بار بود که امده بود جبهه ، به عنوان روحانی گردان ... جلوی من راه می رفت . ایستادم و با دست به پشتش زدم . ایستاد و نگاهم کرد . لبخند زیبایی زد . با هم دست دادیم .

هنوز دستش در دستم بود که خمپاره ای به سمت چپمان خورد ... دستش از دستم رها شد ... دیدم روی زمین افتاده و از پیشانیش خون می اید ... دست و پایم را گم کردم ... حالت جنون به من دست داد وقتی که دیدم از گلویش خون فواره می زند ... انگار از صورتش نور به اطراف می پاشید ... لبهایش ذکر می گفت ...
خیلی دوستش داشتم ... بیشتر از آنکه ... .
... در وصیت نامه اش نوشت : «برادرم حیدر ! در حالی شهید می شوم که به پاکی تو غبطه می خورم . تو کسی بودی که من در سراسر عمر ، دوست داشتم از اخلاص و پاکی ات تقلید کنم. در شهادتم چگونگی شهادت یاران حسین (ع) و رنج و صبر آنان را شرح ده!»غافل از اینکه حیدر ، تنها برادرش ، بیست روز پیش از او به اسمان پر کشیده بود و حمید اطلاع نداشت ... .
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی از ماشین پیاده شدند شمردمشان . یک ، دو ، سه ، ... یازده و دوازده .
دوازده نفر بودند که تازه امده بودند . دوازده نفر با هم که از کلاس درس آمده بودند جبهه !!!
ساکهایشان را که دیدم عصبانی شدم . پر بود از دفتر و کتاب . بهشان گفتم : اینجا جبهه است نه کلاس درس !
یکی شان گفت : ما با استادمان آمده ایم تا همراه جنگ درس هم بخوانیم !!!
خنده ام گرفت ...
اما...
اما... وقتی از دوازده نفر ، یازده نفرشان شهید شدند ، خیلی شرمنده شدم ...
همش فکر می کردم ریا می کنه. ظاهر سازی می کنه و ....
اخر از یک بچه هم سن و سال او بعید بود اینهمه عبادت کنه ... ان هم با ان شور و حال ....
دیدم می خواهد نماز بخونه . وانمود کردم که خواب هستم . نمازش رو شروع کرد ... عجب نمازی ... به سجده که رفت صدای هق هقش توی اتاق پیچید .... با صدای بلند ناله می زد ... باورم نمی شد.
نمازش که تمام شد رفتم سراغ سجاده اش. خیس خیس بود ...!
طلبه شهید یوسف رائیجی
بسم الله الرحمن الرحیم
₪ آخرین بار بود . آخرین باری که می خواست اعزام بشه .
رفتم جلو . مثل همیشه خواستم گلویش را ببوسم .
اما نگذاشت ، به پیشانی اش اشاره کرد و گفت :« اینجا رو ببوس ، اینجا تیر می خوره ...»
₪ جنازه را که اوردند ، رفتم جلو .
در تابوت رو باز کردند . نگاهش کردم .
تمام بدنش سوخته بود ... شک کردم ، با خودم گفتم شاید این یوسف نباشه ... اما یکباره یاد لحظه خداحافظی آخر افتادم .
همان جایی رو که گفته بود ببوسم رو نگاه کردم و دست کشیدم . درست همان جا تیر خورده بود ... وسط پیشانیش...
طلبه شهید یوسف رائیجی
₪ دیدم موهایش بلند شده . خواستم چیزی به او بگویم ، اما ، اما نگفتم ....
بالاخره یک روز همین طوری بهش گفتم :« سعید آقا موهات بلنده »
نگاهم کرد ، لبخندی زد و رفت . فردای آن روز که دیدمش ، متحیر ماندم ، مات شدم ، خجالت کشیدم ، موهاش را از ته ماشین کرده بود ....
من ، من فقط یک سرایدار حوزه بودم ، اما اون طلبه به خاطر حرف من ...

طلبه شهید سعید رفیعی دَمَنه
بسم الله الرحمن الرحیم
₪ آسمان شب مثل روز روشن شد . اولین بار بود که هواپیماهای عراقی داشتند منور خوشه ای می ریختند روی سرمان. چتری از منورهای زرد و سفید مانده بود روی سرمان. علی آقا هنوز خیره بود به منورها و ریش زرد و بلندش را با انگشت هاش شانه می زد . تسبیح دانه درشتش را چرخاند و گفت:نچ.
بی تاب گفتم : چی شده ، علی آقا؟ چرا دل نگرانی ؟
گفت : ببین !
منورها را نشان داد . گفت : خودت نمی توانی حدس بزنی ؟
می توانستم ، اما دلم نمی خواست فکرش را بکنم.
علی آقا گفت : بچه ها شنود کرده اند .
گفتم ، با این که دلم نمی خواست : فهمیده اند ؟
گفت: کار هم از کار گذشته . لشکر نجف و المهدی زده اند به آب .
لبش را دندان گرفت و گفت : با این منورها دارند سفره را می چینند برای مهمانی شان.
گفتم : یعنی ما هم ....
گفت : نمی شود تنهاشان گذاشت . باید طبق برنامه پیش برویم . و گرنه قتل عامی می شود که ...
که حرفش را خورد و گفت : شما راه خودتان را بروید . خدا را هم ...
صداش در صدای توپ و خمپاره ها گم شد و بعد سعی کرد بلندتر حرف بزند . گفت : یک کشتی سوخته نزدیک ساحل عراقی ها به گل نشسته . سعی کنید از آن به جای شاخص استفاده کنید و خودتان را برسانید به ساحل.
دست روی شانه ام گذاشت و گفت : اگر شما نزنید به خط ، غواص های لشکر نجف و المهدی ، قتل عام می شوند .
₪ ... اروند دیوانه شده بود ... اب موج می زد . صدای یا زهرای(س) بچه ها همه جا بیچیده بود . اب جسد امیر را برد ، و قبل از ان گلوله توپ تکه های بدن قدرت الله را بر دامن اروند پاشید ...
₪ علمیات تمام شده بود ، اما قبل از آن ، شکست خورده بود ، و قبل از آن ، لو رفته بود....
₪ می کشیدندم روی خاک ، روی پیکر بچه ها ، روی جنازه عراقی ها ، ولی می بردندم . جنازه های خودشان بیشتر بود و شاید به خاطر همین بود که پرتم کردند و انداختنم کنار دو جنازه ، که پتویی خاکی و خونین انداخته بودند روی صورتشان و من از لباس شان فهمیدم غواص اند و حتم از نیروهای خودم .
افسر عراقی چند بار وسوسه شد دست طرف کلتش ببرد و من دیگر برام مهم نبود . پیچیدم به خودم و با دو غلت رفتم رسیدم به پتو و تا آمدم برش دارم ، افسر پیشدستی کرد و برش داشت و من ، چه بگویم ؟ بگویم دلم شکست که دیدم نادر و مجید دارز کشیده اند کنار هم و چشم های نادر هنوز باز بود و من به خودم می گفتم : چرا؟ چرا آخر ؟ چرا زودتر از من ...
بلند نگفتم . حسرت آه را به دل افسر گذاشتم . انگشت روی چشم های نادر گذاشتم و بستم شان و صورتش را هم مسح کردم و کشیدم به صورت خودم و نتوانستم نگویم : چرا تنها ؟ چرا بی ما ؟...
ادامه ندارد ... یعنی پایان ، یعنی خداحافظ نادر...*
* برگرفته از کتاب (غواص ها بوی نعنا می دهند) با اندکی تصرف و مقدار زیادی تلخیص...
بسم الله الشهدا و صدیقین
₪ تمام قد ایستادم روی انگشت های پام و لامپ را چرخاندم . تاریکی پرده انداخت تو چادر. چشم چشم را نمی دید . بچه ها به سجده افتادند ، با همان لباس غواصی ، و همصدای عبادی نیا شدند که پرسوز می خواند :« بریز آب روان اسما ، ولی آهسته آهسته .»
همه تو حال خودمان بودیم ، پیشانی روی خاک ، که در یک آن شنیدیم عبادی نیا بی بی را از عمق جانش صدا زد و بدون این که دعا کند ، سر از سجده برداشت و با همان هقهقه های گریه بلند شد و از چادر زد بیرون .
بلند شدم . طاقت نیاوردم ندانم چی شده . قدم به قدمش ، زیر نور کمرنگ مهتاب ، از لابه لای چولان ها دنباش می رفتم ، آمدم که صداش کنم : نادر! وایسا کارت دارم من .. ولی نتوانستم .
تندتر قدم برداشتم . رفت رسید کنار کنده نخلی و زانو زد . عمامه اش را از سرش برداشت و انداخت روی رمل و پیشانی گذاشت روی خاک .
دلهره داشتم . نمی دانستم چی کار کنم. اصلا نمی دانستم آن جا چی کار می کنم . و الآن چی باید به او بگویم . اصلاً حرف نمی توانستم بزنم . رفتم جلو . دست روی شانه اش گذاشتم و محکم فشردم تا بفهمد من کنارشم و می فهمم چی گفته و می فهمم چی می کشد . سر بلند کرد و نگاه پرسانش تبدیل به نگاه متعجب شد و با گوشه آستینش اشکش را پاک کرد .
می خواستم بگویم : من محرمم ، یعنی می دانم چی تو دلت می گذرد . بگو! بگو و سبک شو ! بگو چی دیدی ، چی شنیدی ، که آن طور فریاد کشیدی ، آن طور بلند شدی دویدی ، این طور سر روی خاک گذاشته ای و گریه می کنی !
انگار شنیده باشد چه فکری کرده ام ، سر نفی تکان می داد و حتی گمانم شنیدم که گفت : نه .
فقط گفتم : تا عملیات فقط چهل روز دیگر مانده . یعنی یک اربعین ... نکند همین عددهاست که ...
که باز هق زد و سر تکان داد و سر به سجده گذاشت .
گفتم : نمی خواستم این را بگویم ، نادر . ولی روضه های امشبت با شب های پیش خیلی فرق داشت . چی تو دلت گذشته مرد ؟ بگو به من ! غریبه نیستم ... یعنی سعی می کنم نباشم.
بلند شد ، چشم تو چشم ، سر تکان داد و لب گزید و حالا واضح شنیدم که گفت : نه .
و راه افتاد ، سریع و با گام های بلند .
گفتم : نادر !
ایستاد و گفت : ... امتحان سختی داریم . خیلی سخت . فقط این را می توانم بگویم.
و رفت نشست داخل بلم و پارو زد و من آن قدر نگاهش کردم تا سیاهی شب بلعیدش.
هنوز از چادرمان صدای ناله بچه های می آمد ، بدون این که نادر براشان چیزی خوانده باشد ....
₪ بوی عملیات می امد .....
ادامه دارد ...
شب شهادت خانم فاطمه زهرا(س)ست . سعيد در يكي از اتاق هاي مسجد خوابيده . در عالم رويا و يا بين خواب و بيداري مي بيند كه در اتاق باز شد و يك خانم و آقا آمدند تو اتاق . فكر مي كند امدند براي عيادت ، اعتنايي نمي كند و چون حال حرف زدن ندارد پتو را روي صورتش مي كشد و رويش را بر مي گرداند .
آقا سلام كردند ، سعيد هم از روي اجبار جواب سلامشان را مي دهد . خانم شروع مي كنه با آن جوان و سعيد عربي صحبت كردن . درحالي كه سعيد اصلا عربي بلد نبود . آن جوان نسبت به آن بانو بسيار مؤدب و متواضع است . خانم خودشان را معرفي مي كنند :« من فاطمه زهرا(س) هستم و چون مادرت برايت دعا مي كند و مدت زيادي است كه گريه و التماس مي كند ، من واسطه شدم و سفارش تو را به فرزندم مهدي(عج) كردم ....»
₪ صبح مادر سعيد به طرف اتاق مي رود و مي بيند كه سعيد بيرون خوابگاه ايستاده .
ـ سعيد جان ! چرا بدون عصا راه مي روي ؟
ـ من ديگه مي تونم با پاي خودم راه برم و ديگه احتياجي به عصا ندارم ؛ اصلا مگر من نيامدم اينجا كه بتونم بدون عصا راه برم ؟
و خوابش را براي مادر تعريف ميكند .
₪ دكتر هاي بيمارستان آيت الله گلپايگاني ، بعد از آنكه پرونده سعيد را بررسي مي كنند ، مي گويند :« در عكس ها تغيير زيادي به وجود نيامده ، ولي در حال سعيد تغيير زيادي پيدا شده است . دانش پزشكي براي اين موضوع هيچ توجيهي ندارد . »
₪ خانواده سعيد شيعه شدند .... و سعيد هم طلبه حوزه علميه شد . سعيد نامه اي به حجت الاسلام و المسلمين سيد جعفر مير عظيمي ( مدرس و محقق حوزه علميه ) مي نويسد و مي گويد :« آقا به من فرموده كه شما عمر زيادي نخواهيد داشت و در همين جواني به شهادت مي رسيد و در حرم امام رضا (ع) دفن خواهيد شد .....»
₪ .... سه سال بعد ، وهابي هاي ملعون سعيد را با يك نوشيدني مسموم مي كنند .... وقتي مسموم شده بود ، پزشكان مي گويند بايد اعزامش كنيد به تهران ، اما سعيد مي گه :« منو ببريد مشهد .... »
₪ آبان 72 ؛ بچه زاهدان ؛ بلوچ ؛ حنفي مذهب ؛ 12ساله ؛ سعيد چنداني ...
آن موقع ها طبق رسمي كه در خانواده شان معمول بود ، زمستان درس مي خواند و تابستان در يك كارواش كار مي كرد . يك روز پايش ليز خورده بود و روي چاهي كه توي كارواش بود افتاده بود و لگن خاصره اش آسيب ديده بود . مدت ها درد مي كشيد ولي چيزي به كسي نمي گفت . تا اينكه درد امانش رو بريد و به خانواده گفت . وقتي پيش دكتر رفته بودند ، آن ها گفته بودند كه « دير آمديد .... »
₪ تعطيلات نوروز ، سعيد به شدت درد مي كشد ، توي بيمارستان خاتم هر كدام از پزشكان يه تشخيصي مي دهند تا اين كه مي گويند: بريد تهران!
مادر سعيد تصيمم مي گيره كه سعيد رو ببره امام رضا (ع) دخيل ببنده ، اما چون حالش خيلي خراب بوده آمبولانس مياد دم در خانه و با برانكارد اون را مي برن تهران . حتي فكر بردن به خارج از كشور رو هم مي كنند . اما دكترها مي گن :« سرطان است ، سرطان بدخيم ....»
₪ سعيد ، يك سال و هشت ماه بود كه به سرطان بدخيم استخوان مبتلا بود و همه دكترها جوابش كرده بودن . نمي توانست راه بره ، شكمش متورم و پر از غده شده بود ، گلويش گرفته بود و پاهايش هم كج شده بود .
₪ دكترها از سعيد نمونه برداري مي كنند . يك كيلو و نيم غده به اضافه غضروف پاي راستش . پاي راست سعيد كوتاه تر مي شه . اما مدتي بعد جاي غده پر مي شه ، چون سرطان غده زا بوده ...
دكتر ها مي گن:« سرطان تمام بدنش را مثل گل پيچك گرفته و نمي شه براش كاري كرد .»
₪ بعد از نمونه برداري ، سرطان ، مثانه و كليه و قلب و شكمش رو هم گرفت . ديگه حتي نمي توانست راه برود و درد امانش رو بريده بود . شيمي درماني هم فايده نداره ....
ديگه خواب شبها تمام شده .... سعيد شب و روز رو به گريه مي گذرونه.... هر چي بلده مي خونه ، اول به نام خدا درود مي فرسته و " الله اكبر " و " لا اله الا الله " مي گه ، بعد به نام حضرت رسول (ص) و بقيه انبياء الهي درود و صلوات مي فرسته....
₪ يك شب توي بيمارستان خيلي بي تابي و گريه مي كنه ، يكي از پرستارها مي گه :« به جمكران متوسل شو » سعيد به اتاق رئيس بيمارستان مي ره و مي گه :« اگر جمكران قرصه به من بديد ، اگه شربته به من بديد ، اگه پوشيدنيه اگه نوشيدنيه ، اين جمكران رو به من بديد .... »
₪ سعيد و مادرش با آمبولانس به جمكران اعزام مي شن .
₪ قم ، حرم حضرت معصومه (س) ، مادر سعيد مي گه : « بي بي جان ! سعيدم مريض است ؛ من مي رم شفاي سعيد جان را مي گيرم و مي آيم ..........»
₪ جمكران ، روبه روي مسجد ؛ مادر سعيد :« اي خدا ! شما را به دوستي اهل و اولاد محمد رسول الله (ص) من را رو سفيد كن و بچه ام را نجات بده . »
يك اتاق مي گيرن . شب برايشان غذاي تبركي مي اورند . سعيد سه ماه است كه نمي تواند چيزي بخورد . مادرش مي گويد :« سعيد جان! آقا ما رو دعوت كرده ، بيا يه كم از اين غذا بخور » و سه قاشق آب گوشت مثل بچه ها در دهانش مي ريزد و مي رود تا نماز بخواند .
شب شهادت خانم فاطمه زهرا(س)ست .....
ادامه دارد ....
... هشت سال از ان جريان گذشته بود و من پس از هشت سال ، بار ديگر به مدرسه حقاني برگشتم .... حقيقت اين بود كه وقتي هشت سال پيش آن اتفاق افتاد و قدرت الله از پيش ما رفت ، من ديگر طاقت ماندن در مدرسه حقاني را نداشتم ... به هر حال يكي دو ماه بعد از رفتن قدرت الله من هم ساك خود را جمع كردم و انتقالي گرفتم و به مدرسه ديگري رفتم .
حالا پس از گذشت سالها به من گفته بودند كه يك درس « سيوطي » براي بچه هاي پايه دوم مدرسه بگويم . وقتي اين خبر را شنيدم كه بايد به مدرسه حقاني بروم و آنجا درس بگويم ، آن هم براي بچه هاي سال دوم ، اولين چيزي كه فكر مرا به خود مشغول كرد ، ياد قدرت الله بود . چرا كه قدرت الله هم وقتي رفت طلبه سال دوم بود .
.... ما بين عكسهاي شهدا ، عكس قدرت الله مرا به خود جلب كرد . با ديدن اين تابلو ناخودآگاه ياد كلمات خاص آن خانمي افتادم كه مدام فرياد مي زد : « اي كاش نذر نكرده بودم ....»
.... بعدها عبدالله برادر قدرت ... مي گفت : قدرت الله وقتي خيلي كوچيك بوده مريضي سختي مي گيره كه هر چي دوا و دكتر مي كنند ، فايده نمي ده . كار به جايي مي رسه كه دكترها هم قطع اميد مي كنند و منتظر تقدير مي مانند . در اين بين پدر و مادر قدرت الله نيت مي كنند كه اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر مي كنند كه وقتي بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اينكه شهيد بشه ...
.... برادرش مي گفت ...قدرت اين موضوع رو فهميده بود لذا هر از چند گاهي پيش مادرش مي رفته و مي گفته كه مادر جان تو رو خدا دعا كن هر چه زودتر نذرت قبول بشه ....
....و آن روز نذر پدر و مادر قدرت الله محقق شده بود و به گفته حضرت اية بهجت قدرت الله شهيد شده بود .
.... آهسته كنار حوض نشستم ... ياد آن روز ماه رمضان افتادم .... ياد حرفهاي رد و بدل شده بين من و قدرت الله ... از روي سكّوي حوض بلند شدم و سريع نشستم و دنبال آن ضربدر قدرت الله گشتم .... دلم مي گفت خدا كنه كه به مرور زمان پاك شده باشه .... اما .... درست همان جا و درست با همان صلابت ، ضربدر قدرت الله خود نمايي مي كرد . يكه خوردم و ترس عجيبي تو دلم موج زد . خلاصه روزهاي آينده من بودم و ضربدر قدرت الله . هر وقت كه از در حياط مدرسه وارد مي شدم آن ضربدر كنار حوض ، مثل تيري به چشمم مي خورد و مرا به ياد قدرت الله مي انداخت ...و فاتحه اي برايش مي خواندم ....
₪ چند جمله از اميرخاني كه در دفتر خاطراتش با خط درشت نوشته بود :
◊ يا فاطِمَةُ فَبِعَلِّك َ ما بَرِحْت ُ مَنْ بابكْ
اي فاطمه جان به همسرت علي (ع) قسمت مي دهم كه من را از در خانه ات دور نكن....
◊ بِذِكْرِكِ يا سَيِدَتي عاشَ قَلْبي
بانوي من به ذكر تو قلب من مي تپد ....
و درباره ماجراي كوچه نوشته بود :
◊ زندگي آن است كز غم اين محنت عظمي بميرم ...
◊ عاشق اگر رنگي از معشوق خود نگيرد ، در عشق خود صادق نيست .
او هم مانند حضرت زهرا (س) در سن هجده سالگي با صورتي نيلي به سوي معبودش پرگشود ...
اللهم الرزقنا توفيق شهادة في سبيلك ...
آمين
ادامه ندارد .(يعني پايان)
من دستم را رها كردم اما او دست مرا رها نكرد . انگشتانش در سردخانه بيش از حد خشك شده بود لذا در يك آن مانند فنر به حالت بسته خود برگشت و با قدرت تمام دست مرا به طرف خود كشيد .
... او مانند كسي كه موقع سلام و عليك دست كسي را مي فشارد در يك آن دست من را كشيد و فشار داد ... همانطور كه ايستاده بودم يكدفعه زانوهايم سست شدند و محكم به زمين افتادم ... واقعاً فكر كردم دست مرا گرفته كه با خود ببرد ...
يكي از بچه ها سريع دويد به طرفم و كنارم نشست و گفت :« سيد جان ! چيزي شد؟ حالت بد شده ؟ »
با صداي او به خودم آمدم و آرام گفتم :« نه چيزي نشده ، فكر كنم ضعف كردم ... الآن خوب مي شم . »
اعضاي بدنم آنقدر بي حس شده بودند كه پس از چند لحظه كه به خودم آمدم و سرحال شدم ، ديدم هنوز دستم در دست قدرت الله است و من حتي هنگام ترس قدرت كشيدن دستم را هم نداشته ام . به سرعت دستم را از دستش خارج كردم ... به زور بلند شدم . وقتي نگاهم به صورتش افتاد ناخودآگاه گفتم :« خيلي آدم فلاني هستي ، اينجا هم شوخي رو وِل نمي كني ؟!!! »
... خلاصه غسل قدرت تمام شد ... هر كسي به نوعي خود را به جنازه نوراني او مي رساند و خود را تبرك مي كرد . غوغايي بود ...
شانه را گرفتم و موهاي خيس قدرت الله را به يك طرف شانه كردم . نور از تمام چهره او تلألو مي كرد . تك تك دوستان خم مي شدند و صورت او را براي بار آخر مي بوسيدند ... اما من ... دلم نمي آمد به چشمان بسته ي او نگاه كنم . چشمهايش رابستم و براي بار آخر گونه ورم كرده او را بوسيدم و بندهاي كفن را بستم ...
احساس مي كردم بايد دوباره او را ببينم . به همين خاطر بندهاي كفن را باز كردم و براي آخرين بار به صورت او نگاه كردم .
... وقتي براي بار آخر بند كفن را گشودم و با سختي به صورت او خيره خيره نگاه كردم ، ناگهان ديدم لبهاي خشك شده قدرت الله حركت كردند و خنديدند ... به طوري كه دندانهاي سفيد او از پس لبهاي كبودش نمايان شد ... انگار از من راضي شده بود .
به هر حال آن لبخند داروي شفابخشي بود براي قلب محزون من . در اين موقع يكي از دوستان خم شد و بندهاي كفن را از دستم گرفت و گفت :« سيد جان پاشو ، به خدا دير شده به مراسم نمي رسيم ها ... »
... اولين جايي كه جنازه را بردند ، روبروي حجره يازده يعني حجره قدرت الله بود . جنازه را براي لحظاتي در مقابل عبادتگاه او و به تعبير من ميخانه او بر زمين گذاشتند و سپس سفر عرفاني و اسماني او با ذكر يا حسين (ع) شروع شد ... او را به دور مدرسه چرخاندند ... جايي كه صبح ها قدرت الله با لباس بسيجي خود آنجا ورزش مي كرد و ذكر يا علي(ع) مي گفت ... تمام بچه هاي مدرسه ... قدرت الله را در اين مسير بدرقه كردند و ذكر يا علي (ع) مي گفتند .
... همهمه زيادي از تو حياط نظرمان را جلب كرد . آقاي زارعي ... از آن بالا داخل حياط را نگاه كرد و گفت : « فكر كنم جنازه رو آوردند . »
بلند شدم ، دل تو دلم نبود . اما ... ديگه ترس نداشتم . واقعاً جمله ي آقاي بهجت قدرتي در من ايجاد كرده بود كه توان وصف آن را نداشتم .
... سر تابوت را گرفتيم و گذاشتيم كنار ميز ، همان ميزي كه شكل سنگ غسالخانه درست كرده بودند . صداي گريه بچه ها در ميان ذكر يا حسين يا حسينشان گم شده بود .
پارچه سفيدي روي بدنش بود ... آرام پارچه را از روي صورتش كنار زدم . با چشماي بسته اش مرا نگاه مي كرد . بي اختيار سلام كردم . گويي او هم سلام كرد ...
... خيلي نوراني شده بود . وقتي نگاهم به بدنش افتاد بسيار تعجب كردم . چرا كه اين بدن ، بدن آدمي نبود كه با ماشين تصادف كرده باشد . سالمِ سالم بود .
اما چرا ، تنها خراشي كه روي تمام بدنش خودنمايي مي كرد ، خراش روي گونه و كبودي گوشه چشمش بود ... آري تمام عشق قدرت در عشق به حضرت زهرا (س) خلاصه مي شد و بس. به قدري حضرت زهرائي بود كه حتي مي گفت من بيشتر ، هيئت هايي مي روم كه نام حضرت زهرا (س) داشته باشد .... (و حالا او زهرائي شده بود ... هجده ساله با صورتي كبود ... )
هنگام غسل بي اختيار اشك مي ريختم و اصلا روم نمي شد كه به صورتش نگاه كنم . (حقيقت اين بود كه من با اشك ، قدرت الله را غسل دادم )
آية الله اعتمادي مرا صدا كردند و فرمودند : « اقا سيد مي بينم كه انگشتهاي دست قدرت الله جمع شده . مثل اينكه چون ديشب در سردخانه بوده انگشت هايش خشك شده ... روايت داريم كه مستحب است بدن مرده به همان صورتي باشد كه در حال عبادت بوده . لذا بهتر است كه شما كمي آب داغ روي انگشتهاي او بريزيد تا انشاءالله انگشتهايش باز شوند و به حالت معمولي در بيايند ...
انگشتهاي قدرت خشك شده بود . چند باري آب داغ ريختم و دستهاي او را ماساژ دادم ... براي اينكه انگشتهاي مشت شده اش به حالت اول برگردد دستم را داخل انگشتهاي او قلاب كردم و .... با كمي فشار كشيدم ... در حاليكه هنوز نوك انگشتانم ، نوك انگشتان قدرت الله را چسبيده بود ... دستم را در دستش شل كردم ....
من دستم را رها كردم اما او دست مرا رها نكرد ....
جمله ای از حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .»
با دیدن این جمله احساس خاصی بِهِم دست داد ... حقیقت این بود که در جریان امیرخانی همش احساس گناه می کردم ، اما این جمله اب سردی بود روی شعله های قلبم .
... واقعاً مانده بودم که آخر چه ارتباطی بین قدرت و حضرت آیت الله بهجت وجود دارد . قدرت الله که طلبه صفر کیلومتر بود و هنوز به جايي نرسيده بود (البته از جنبه درسي عرض مي كنم ) كجا و ايشان كجا ؟ يعني شايد در مقامات عرفاني يك شبه قدمهاي بزرگي برداشته باشد اما در مقامات درسي يقيناً اول راه بود و به جايي نرسيده بود كه حداقل بتواند شاگرد درسي ايشان باشد . آخر معمولاً طلبه ها پس از ده سال درس خواندن به سطح درس خارج مي رسند و ان وقت است كه مي توانند در كلاس درس آيات عظامي مثل حضرت آية الله بهجت شركت كنند . قدرت الله كه تازه داشت دومين سال طلبگي را پشت سر مي گذاشت . پس چه ارتباطي بين آنها بود ؟
تنها جوابي كه براي سؤالم پيدا كردم اين بود كه بارها و بارها از بزرگان شنيده بودم كه حضرت آية الله بهجت چشم برزخي دارند . يعني ايشان در درجات عرفاني خود به مقامي رسيده اند كه حتي مي توانند چهره ي برزخي افراد را هم ببينند و از باطن آنها خبر دار شوند ...
.... از اقاي زارعي سؤال كردم : « چه جوري شده كه آقا چنين جمله اي فرموده اند ؟ اصلاً چه جوري خبردار شده اند ؟ نكنه قدرت از نزديكان ايشان بوده ؟»
ـ تا اونجا كه من خبر دارم از همون روز اول كه قدرت الله تصادف كرد و تو بيمارستان بستري شد چند نفر از رفقاي مدرسه خدمت ايشان رسيده بودند و جريان قدرت الله و نحوهء تصادف رو مطرح كرده بودند . ظاهراً آقاي بهجت همان موقع قدرت را دعا كرده بود و حتي مقداري هم خاك تربت كربلا برایش فرستاده بود که خود این حرکت بچه ها را به فکر فرو برده بود که چه سری است که ایشان تا این حد به فکر قدرت الله هستند . به هر حال دیشب هم وقتی قدرت الله تمام کرد بچه ها صبح علی الطلوع خدمت ایشان رسیدند و جریان رو به ایشان گزارش دادند .
بچه ها می گفتند حضرت ایت الله بهجت وقتی خبر فوت او را شنیده بودند متأثر شده بودند و بعد این جمله معروف رو فرموده بودند که بچه ها روی اعلامیه قدرت الله چاپ کردند . تازه اینکه چیزی نیست ! لابد از بقیه ماجرا هم خبر نداری ؟
ـ بقیه ماجرا چیه دیگه ؟ جریان از چه قراره ؟
جریان از این قراره که وقتی بچه ها از آقای بهجت درخواست کرده بودند که برای نماز قدرت الله حاضر شوند ایشان به راحتی قبول کرده بودند . و گفته بودند من برای نماز او خواهم امد ...
ـ جدی می گی ؟
ـ دروغم چیه ؟
ـ یعنی امروز برای خوندن نماز قدرت الله آقای بهجت می یاد ؟
ـ آره همه هم می دونند . بعد از پخش این خبر از صبح یه ول وله ای تو قم پیدا شده که نگو و نپرس . طلبه های مدرسه های دیگه هم از وقتی که شنیدند همین طور دسته دسته میان مدرسه و منتظرند که تشییع جنازه قدبت شروع بشه .
.... همهمه زیادی از توی حیاط نظرمان را جلب کرد ....
ادامه دارد ....
ـ حالا توی حجره دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم . فکر دیدن جنازه ی قدرت اذیتم می کرد .... رفتم توی پستو ، توی تاریکی نشستم . چشمم از خیسی اشک دیگر جایی را نمی دید ..... صدای در و دستگیره و پنجره با هم بلند شد . چرتم پاره شد ، ترسیدم . فقط یک نفر توی این مدرسه بود که می توانست این طوری در بزند. یعنی می شه .... ساکت شدم و گریه کردن یادم رفت . خوب گوش دادم ، در داشت از جا کنده می شد .
ـ سید ، سید ! باکن ببینم بابا !
صدای داوود بود ، حوصله اش را نداشتم ... می خواستم خسته شود و برود ، ولی او ول کن نبود .
ـ این کارا چیه ؟ واکن ببینم ، کارت دارم ! دیدم رفتی تو و در رو بستی . واکن که کارت دارم !
ظاهراً کلکم نگرفته بود . بالاجبار بلند شدم ، پرده را کنار زدم و در را باز کردم .
ـ خواب بودی ؟
ـ نه ، بیا تو .
ـ مرد حسابی الآن وقت قایم شدنه ؟
آمد تو ، حیاط مدرسه شلوغ شده بود و صدای همهمه از همه جا بلند بود .
ـ لباس بپوش بریم که کار داریم !
ـ کجا ؟
ـ پایین ، زیرزمین دیگه !
ـ واسه چی ؟
ـ واسه چی یعنی چی ؟ مگه بچه ها بهت نگفتن ؟
ـ نه !
ـ راستش می دونی که قدرت الله خیلی عاشق حضرت زهرا بود .
ـ خب .
ـ حتماً هم می دونی که خیلی علاقمند به سیدها بود .
ـ آره این رو هم می دونم .
ـ حقیقتش اینه که امروز صبح وقتی بچه ها توی حجره ش دنبال وصیت نامه می گشتند ، دیدن تو یکی از نوشته هاش آورده :« دوست دارم سیدها من رو بشورند »
ـ الحمدلله چیزی که زیاده تو مدرسه سیدِ !
ـ اخه مسأله فقط این نیس ! چند روز پیش قدرت الله منو کنار کشید و گفت :« داوود جان اگه یه روزی من مُردم به سید حسین بگو قولی که دادی فراموش نکنی » اون موقع اصلا حرفش رو جدّی نگرفتم ، اما دیشب که جریان ماه رمضون رو از بچه ها شنیدم ، فهمیدم که خبری بوده و قدرت از قبل خبر داشته و اون حرفش هم بی حکمت نبوده ...
پاهایم سست شد .... حرفهای داوود مثل پتکی بود که بالا می رفت و روی قلبم فرود می آمد . آرام گوشه ای نشستم و بی اختیار گریه کردم ... داوود هم ... مثل من گوشه ای از حجره زانوی غم بغل گرفته بود و گریه می کرد . .... آقای زارعی و محسن با هم وارد شدند ... محسن صدا زد : « سید جان پاشو ... پاشو که خیلی دیر شده پاشو سر و صورتت رو آبی بزن و وضویی بگیر و بیا پایین . راستی شال سبزت رو هم بنداز . دو سه تا دیگه از بچه ها هم قراره کمکت کنند . اونها هم شال سبز می اندازن .... »
محسن دست داوود رو گرفت و با هم خارج شدند .
آقای زارعی : « ... می خوام برم این اعلامیه های قدرت الله رو بزنم جلوی مدرسه »
ـ اِ ... اعلامیه هم چاپ کردید ؟
ـ ... بچه ها از دیشب که خبر رو فهمیدند همه دست به کار شدند و هر کسی یه کاری می کنه ....
یکیش رو داد به دستم و گفت :« ببین چه طوری شده ؟ »
اعلامیه را گرفتم ، داشتم شاخ در می آوردم . جمله عجیبی روی اعلامیه جلوه نمایی می کرد ....
جمله ای از حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان (قدرت الله ) قطعا .... »
فردا صبح با پرس و جو از بچه ها فهميدم كه اسم اين پسره قدرته ، قدرت اله امير خاني ! " قدرت خدا رو بنازم چه موجوداتي خلق كرده ! " خلاصه اين اولين برخورد من با قدرت الله بود . برخوردي كه باعث شد اصلا ازش خوشم نياد ! اما چند ماه كه از اين جريان گذشت ، كم كم باهاش اشنا شدم . يعني او خودش را زوري با من اشنا كرد! بعد از ان جريان هر وقت مرا مي ديد اول سلام مي داد و بعد با خنده بي مزه اي كله اش را بالا و پايين مي كرد و مي گفت :" اقا سيد ما چاكرتيم !" همش فكر مي كردم با خنده هايش دارد مسخره ام مي كند. دوست داشتم جواب سلامش را ندهم ، اما نمي شد. بالاخره با ما رفيق شد....
بعدها فهميدم كه نه بابا، اين پسره مدلش همينطوري هست ، يعني با همه همين جوريه ، زود گرم مي گيره و رفيق مي شه . به قول معروف زود خودموني مي شه . كم كم بيشتر با هم اشنا شديم. 18سال بيشتر نداشت . پشت لبش تازه سبز شده بود ، اما از حق نگذريم خيلي بچه پركاري بود . پركار و معنوي و درس خوان . پارسال شاگرد اول مدرسه شده بود و امسال طلبه سال دوم مدرسه حقاني بود .
هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح براي نماز شب بيدار مي شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه مي خواند . يك اوركت معمولي و خاكي تنش مي كرد و كلاهش رو هم مي گذاشت تا مثلا شناسايي نشه ! اما جالب اين بود كه همه مي شناختنش !!!!
هر كس به شوخي چيزي بهش مي گفت . داوود مي گفت :" نمي دونم چرا وقتي با اين قيافه مي بينمت ياد كارتون رابين هود مي افتم ، وقتي كه تو مسابقه تيراندازي خودشو شكل مرغ درست كرده بود!!!!"
منم به شوخي بهش مي گفتم :" قدرت جان مي دوني با اين استتاري كه شبا مي كني شكل چي مي شي؟"
ـ نه شكل چي مي شم ؟
ـ شكل كبكي كه سرش رو كرده زير برف و فكر مي كنه بقيه نمي شنا سنش ! بابا ، تو همين طوري هيكلت تابلو هست ، با اين كلاه و بساطتت ديگه مي شي تابلوي نئون !!!
مي خنديد و مي گفت : جون من راست مي گي ؟ اگه راست مي گي بگو دروغ مي گم !!!!
هميشه چند تا از اين جمله هاي بي سرو ته آماده داشت و اين موقع ها نصيب آدم مي كرد و سر بحث رو كج مي كرد . اما از حق نگذريم كه عجب نمازشب هايي با حالي مي خواند... وقتي به سجده مي رفت ادم اوج زيبايي ارتباط يك بنده مطيع رو پيش مولاي كريمش به چشم مي ديد .
... قدرت بعد از اينكه نماز شبش را مي خواند نزديك يك ساعت مانده به اذان صبح ، نوار مولاي يا مولاي ـ مناجات جضرت امير (ع) ـ را مي گذاشت پشت بلند گوي مسجد . صداي ملايم اين نوار اكثر شبها فضاي داخل مدرسه را ملكوتي مي كرد و علاوه بر آن بچه هايي رو كه براي نماز شب خواب مانده بودند بيدار مي كرد ...بعد از انكه نوار مناجات اميرالمؤمنين رو پشت بلندگو مي گذاشت از مدرسه خارج مي شد و مي رفت نانوايي. با نانوايي كنار حرم قرارداد داشت ، اولين نفر نزديك صد عدد نان مي خريد براي فروشگاه مدرسه ... بر مي گشت به مسجد ، دم دماي اذان صبح شده بود . نماز جماعت را برپا مي كرد . بعد از نماز جماعت هم مسئول برگزاري زيارت عاشورا بود . اگر كسي را پيدا مي كرد كه زيارت عاشورا بخواند كه هيچ و گرنه خودش مي خواند ...
بعد از زيارت عاشورا ، مسئول برگزاري صبحگاه مدرسه هم بود. چند نفر از طلبه ها كه علاقه به ورزش صبحگاهي داشتند دور هم جمع مي شدند و دور حياط مدرسه مي دويدند و نرمش مي كردند . البته نه مثل نرمشهاي معمولي. شرايطي داشتند . في المثل : اميرخاني به عنوان سرگروه هر روز با لباس سراپا بسيجي ، با پوتين و پاچه هاي گرد كرده جلوي صف صبحگاه حا ضر مي شد و با ذكر يا علي ورزش را شروع مي كردند . او ذكر مي گفت و بقيه هم در حال دويدن جواب مي دادند .
ـ امام اول .... ـ علي
ـ فاتح خيبر ... ـ علي
ـ همسر زهرا... ـ علي
ـ شير دلاور ... ـ علي
ـ بدست ابن ملجم ... ـ علي
ـ شهيد دين شد ... ـ علي
و الي اخر . ذكرهاي بسيار زيبايي را با اهنگ خاصي ترتيب داده بودند و پشت سر هم مي گفتند . اين ذكرها حال و هواي خاصي به مدرسه مي داد . مثل مارش عمليات بود.
آخر تمامي اين صبحگاه ها هم معمولا با شوخي و شيطنت همراه بود ... بعضي وقت ها صدا مي زد : " براي سلامتي روح ستارخان و باقرخان صلوات !!! "
بعضي روزها (معولا روزهاي سرد) كه كسي حال دويدن نداشت ... قدرت اله بود و حوض خالي ! هرچند او انقدر سمج بود كه اين مواقع هم به تنهايي دور حياط مي چرخيد و صبحگاه را برگزار مي كرد.
خودش مي گفت و خودش هم جواب مي داد ...
... بعد از مراسم صبحگاه بايد لباسش را عوض مي كرد و مي رفت تا فروشگاه را باز كند . اخه مسئول فروشگاه هم اون بود ...
الان وقتي به كارهايش فكر مي كنم تعجب مي كنم كه چطور اين همه كار را انجام مي داد ، بدون اينكه خسته شود ! اين هم از قدرت خدا بود !
... هر مراسمي كه توي مدرسه انجام مي شد سر و كله ي اميرخاني پيدا بود . به قول يكي از بچه ها كنترات كار مي كرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حاليش نبود!!!
ادامه دارد
بسم رب الشهدا و الصديقين
خاطره اي كه از امروز نقل ميشود يه داستان واقعيه براي يكي از بچه محل هاي خودمون . اگه مي خواهید ببينيد كه در باغ شهادت باز ، باز است با ما همراه باشید .
... نفهميدم كي خوابم برد . اما در خواب همش كابوس مي ديدم ،.... ساعت ها همين طور به كندي مي گذشت كه ناگهان با صداي وحشتناك در حجره ، نيم متر از جا پريدم . قلبم با تمام سرعت مي زد.
يك نفر داشت در حجره را از جا مي كند . در را قفل كرده بودم ، اما او اصرار داشت كه در را باز كند . دستگيره در پشت سر هم بالا و پايين مي رفت . حجره تاريك تاريك بود . از شدت ترس پاهايم سرد شده بود و توان بلند شدن نداشتم . آرام خم شدم و ساعت زنگي كوچكم را نگاه كردم ، ساعت چهار نصف شب بود ، با ديدن ساعت ترسم دو چندان شد.
... مات و مبهوت به در اتاق نگاه مي كردم . چراغهاي داخل حياط ، سايه ان شخص را روي در حجره انداخته بود ، قدر بسيار بلندي داشت ....
زبانم بند امده بود ،مي خواستم داد بكشم . اما نمي توانستم . خيره شده بودم به سايه ان مرد . دستگيره در به طور وحشتناكي بالا و پايين مي رفت . نزديك بود سكته كنم كه صدايي به گوشم خورد: ـ سيد ، سيد ! سيد بيداري؟ سيد ؟
با شنيدن اين جمله قلبم به كار افتاد ، نا خوداگاه گفتم :" كيه ؟ چي مي خواي نصفه شبي؟"
ـ منم بابا ، امير خواني ! چرا جواب نمي دي ؟
ـ اميرخواني ؟ اميرخواني كيه ديگه ؟
ـ از طلبه هام ! بيا دم در با هم اشنا مي شيم !!!!
آرام بلند شدم ، اما هنوز شك داشتم . .... با چند تا صلوات در را باز كردم ! در زير نور تيره روشن تنها چراغ حياط ، فقط سفيدي دندانهايش بود كه به چشم مي خورد .!
ـ حالت چطوره رفيق ؟! مرد حسابي پس چرا جواب نمي دي ؟ نيم ساعته صدات مي كنم ! و دوباره لبخند زد !
يكي دو بار تو مدرسه ديده بودمش اما .....
آن خنده ها مثل چند تا فحش درست و حسابي بود ، خون ، خونم را مي خورد . اخمهايم را در هم كشيدم و گفتم :
ـ امري دارين ؟
ـ نه بابا ! امر چيه عرضي داشتم كه .... حالا چرا انقدر ترسيدي ؟!!!!!!
ـ بالاخره نفرموديد ، كار داشتيد ؟
ـ ديشب اومدم دم حجرت نبودي . رفقا گفتند صداي خوبي داري و گه گداري مداحي مي كني . گفتم الان بيام با يه تير دو نشون زده باشم . هم براي نماز شب بيدارت كنم ، هم اينكه بهت بگم بعد از نماز صبح زحمت دعاي ندبه رو بكشي . باشه ؟ًً!!!!!
وقتي اين حرفها را مي زد ، احساس مي كردم رگهاي گردنم داغ شده اند! دستهايم عرق كرده بودند ! بقدري عصباني شده بودم كه نگو و نپرس ! حرفهايش را قطع كردم و گفتم : " اولا تو نه شما ! ثانيا : خيلي ادم بي ادب و بي نظمي هستي كه اين موقع شب امدي و در حجره رو اينطوري مي زني ! مثل ادم بلد نيستي در بزني ؟!!!!!!!! ثالثا : صد سال هم من براي امثال شما نمي خوانم !
لبخند صورتش قطع نمي شد ! انگار نه انگار كه اين حرفها را بهش زده بودم ! لبخندش را بزرگتر كرد و خواست حرفي بزند كه از شدت عصبانيت در حجره را محكم به رويش بستم ! نزديك بود شيشه هاي در خرد شود ! خيلي از دستش ناراحت بودم . دوست داشتم يك كشيده محكم بزنم توي گوشش! اي بابا عجب طلبه هايي پيدا مي شن ! يارو نصفه شب امده در مي زنه و تازه نيشش هم نيم متر بازه ! داشتم اين ها را زير لب زمزمه مي كردم كه از پشت در صدا زد : سيد جون پس دعاي ندبه منتظرتم . راستي منو جزو او چهل نفر تو نماز شبت دعا كن !
با گفتن اين جمله ديگه از كوره در رفتم . به قول بچه ها رگ سيديم گل كرد ، ساعت كوچيكم رو به طرف در پرتاب كردم و بلندبلند گفتم : " برو ديگه اقا جون ! عجب بچه پررويي هستي ؟! مگه از مردم ازاري خوشت مي ياد ؟! اسمتم گذاشتي طلبه ، خجالتم خوب چيزيه !!!! "
مثل اينكه اين فقره اخري تأثير گذاشته بود ! صداي پاهايش مي آمد كه از پله ها پايين مي رفت ....
ادامه دارد...

........................................
(۱)به نقل از كتاب پيشاني سوخته ، با تلخيص.
پنجاه متري مي شد كه زده بوديم به اب ....
حركت تند ستون ما ارام گرفت وكند شد و كندتر .فكر كردم اين كندي نمي تواند به خاطر خستگي باشد، انهم با ان نيرويي كه از بچه ها سراغ داشتم . تصميم گرفتم برگردم و مسيرم را وارسي كنم . حلقه طناب را از دستم دراوردم و دادمش به نفر دوم ستون، به امير طلايي.
رفتم رسيدم به ته ستون نفر اخر مرا صدا مي زد، آرام و كمي بادرد . مي گفت:پام گرفته،حاجي جان. نمي توانم فين بزنم .
فكر كردم مي خواهد بهانه بياورد كه نمي ايد، منتها گفت:ولي مي ايم . ديدم نجفي است . قدرت الله ، طلبه جواني كه غرور عجيبي داشت در درد كشيدن و باز امدن و دم نزدن .جاي يكي به دو نبود .دستش را از طناب جدا كردم و گفتم : برگرد عقب !
گفت :ولي من ... گفتم :سريع! گفت :من اينها را نگفتم كه بخواهم برگردم . فقط دليل دردم را گفتم . گفتم : بي حرف !
فرصت نداشتيم و اين را هردومان مي دانستيم . مجبور شدم حتي هلش بدهم .برگشت به صورتم زل زد و خواست چيزي بگويد كه گفتم :فقط بگو چشم !
صداي موج و انفجار و شليك نمي گذاشت صداي نفس كشيدنش و آهش را بشنوم . فقط ديدم دست اطاعت به پيشاني گذاشت و بر گشت رفت . از كجا مي دانستم بايد بيشتر نگاهش كنم تابعد حسرت نخورم چرا جاي او نبودم ، چرا من پام نگرفت ،چرا من برنگشتم ،چرا توپ كنار من زمين نخود ، چرا من اولين شهيد اين گروه نبودم ......