تبليغاتX
...طلبگي - نگهبانی در شب

بسم الله الرحمن الرحیم

یک شب دیگر فرا رسیده بود و ما خودمان را برای نگهبانی آماده می کردیم . معمولاً وقتی نزدیک غروب می شد بچه ها تمام کارها را جمع و جور می کردند و آماده می شدند برای نگهبانی . توی شب هم کسی حق رفت و آمد نداشت . آخه منطقه خیلی خطرناک بود . هر لحظه امکان داشت کوموله ها حمله کنند .

از قضا اون شب نوبت نگهبانی من از ساعت یازده شب تا دو نصفه شب بود . یعنی اوج خطر و اضطراب . برای همین هم سریع رفتم توی سنگر جمع و جور خودم تا استراحت کنم . سنگرها رو خودمون درست  کرده بودیم . انفرادی بود و خیلی هم تنگ .

بگذریم . گیج خواب بودم . آماده شدم که چند ساعتی رو تا یازده شب راحت بخوابم . ولی انگار پشه ها تازه بیدار شده بودند . من نمی دونم توی اون تاریکی چه جوری منو می دیدند . انگار به جای نیش بهشون سوزن وصل کرده بودند . خلاصه شانس آوردم که کمی از کِرمِ سنگر که برای همین موجودات اختراع شده همراهم بود ! کرم رو مالیدم به تنم که صدای خمپاره اندازهای دشمن بلند شد . اصلاً رسمشون بود وقتی خودشون می خوابیدن خمپاره اندازها و دوشکاهاشون رو روشن می کردن . انگار توی سکوت و آرامش خوابشون نمی برد .

چشمامو نمی تونستم باز نگه دارم ولی خب صداها نمی ذاشت که بسته هم بمونن. من نمی دونم اینا اگه به ما رحم نمی کنن خیالی نیست ولی آخه خودشون هم باید بتونن بخوابن!

خلاصه نمی دونم چقدر طول کشید تا کم کم خمپاره اندازها و دوشکاها هم خوابشون گرفت ...!

صداها که پایین افتاد پشه ها هم منو ول کرده بودند . تازه نفس راحتی کشیدم و داشتم پتو رو می انداختم روی خودم که یکی گفت :"برادر رجبی ! برادر رجبی ! بلند شو ! ساعت یازده است !"

 

*****************************************

دست نوشته ای بود از شهید اصغر رجبی.

قلم این شهید اینقدر زیبا و شیوا بود که در متن اصلی دخل و تصرفی نکردم.
دیروز چون کپی پیست کار نمی کرد ، این پست توی ورد ماند که ماند .

یاعلی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 8:35 توسط طلبه |