می خواستم از زیر قران ردش کنم . دستش را انداخت دور گردنم . توی گوشم گفت خداحافظ ... بوسیدم و توی گوشش زمزمه کردم به امید دیدار ... شانه هایش تکان می خورد و اشکهایش می ریخت روی شانه هایم ... .
به او گفتم :«مادر چرا گریه می کنی؟ می خواهی بروی بجنگی! مرد جنگ که گریه نمی کند . برو مادر! برو خدا به همراهت!»
پینوشت...............................................
توی وصیت نامه اش نوشته بود :«مادرم خیال نکنی که من رفته ام و دیگر وجود ندارم . نه این طور نیست . به خدا قسم از آن لحظه ای که در دنیا بودیم جایمان بهتر و زیباتر است !»