بسم الله الرحمن الرحيم
دي ماه ِ سال ِشصت و پنج بود . تازه در منطقه عملياتي شلمچه مستقر شده و منتظر علميات بوديم . محمد را ديدم كه دارد توي محوطه قدم مي زند . چهره اش خيلي سفيد شده بود . خيلي خيلي سفيد . تعجب كردم . پيش خودم گفتم اين بچه كه چند ساعت قبل حسابي سياه و كثيف بود . اينجا چطوري حمام گرفته ؟
رفتم جلو و گفتم :" محمد اين جا كه حمام نيست . چه جوري رفتي حمام؟"
فكر كرد شوخي مي كنم ، گفت :"بشين بابا ! حمام كجا بود ؛ حمام نرفتم ."
گفتم :" جدي مي گم ، حمام از كجا آوردي ؟ تو كه چند ساعت قبل كلي سياه و كثيف بودي؟"
بعد از شنيدن خبر شهادتش تازه فهميدم كه چرا اينقدر سفيد شده بود ... .
پينوشت-----------------------------------------------------------
محمد آنقدر از حضور در جبهه شادمان بود كه براي پدر و مادرش نوشت :"از شما سپاسگذارم كه در رفتن من به جبهه به من كمك كرديد."
محمد فقط هجده سالش بود ... آهاي هجده ساله ها !